دانلود رمان خلیج الماس [جلد ²] pdf از لیندا هاوارد
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
ژانر رمان: عاشقانه
ریچل جونز نه به دنبال دردسر بود و نه به دنبال مردها بعد از فوت شوهرش گوشه ی عزلت برگزیده بود ولی در کال سابین هر دوی اینها رو پیدا کرد در یک شب داغ تابستونی که برای پیاده روی به ساحل رفته بود کال رو در حالی که کاملاً آشفته و زخمی بود و به سختی حس زنده بودن می کرد پیدا کرد و دست سرنوشت خواب تازه ای براش دیده بود. اون وارد زندگی ریچل شد حس محافظتی ریچل بهش می گفت به اون کمک کنه ولی ریچل هیچ چیزی از هویت اون نمیدونست عشقی که ما بینشون جوونه زد به کال کمک کرد زخم هاش رو درمان کنه ولی در حالی که ریچل عاشق اون میشد زندگی خودش رو در خطری می انداخت که در اطراف کال در جریان بود و وقتی که دوباره سرنوشت اونا رو به هم نزدیک کرد آیا اونا میتونن این دفعه از هم جدا بمونن؟ جلد ها مستقل هستند.
رمان های پیشنهادی:
دانلود رمان خانوم خلافکار من
دانلود رمان نفسی دیگر
قسمتی از رمان
نفسهای ریچل کوتاه تر شد و دست اون رو به گونه اش فشرد. دستش رو دراز کرد و جای زخمی که روی شکم تخت مرد بود رو لمس کرد زخم قدیمی بود و فقط رد کمی ازش مونده بود و بیشتر به پهلوی راست مرد متمایل بود. این جای عمل جراحی نبود ریچل یخ کرد چون متوجه شد این جای زخم به چاقوعه این مرد حتماً در لبه خطر زندگی می کرد، مردی که همچین جای زخمی داشت و با این ظاهر نمی تونست به مرد معمولی با یه شغل معمولی باشه و هیچ مرد معمولی نمیتونه باوجود جراحت مثل این مرد در آب شنا کنه، اون از کجا شنا کرده بود؟ چه مسافتی رو اومده بود؟
ریچل هیچ نوری در دریا ندیده بود پس هیچ قایقی در اون نزدیکی ،نبود در هر حال این مرد الان خیلی ضعیف بود و دوام آوردنش به اون بستگی داشت. ریچل تصمیم گرفته بود اونو مخفی کنه پس باید به بهترین وجه ازش مراقبت می کرد. غریزه ش بهش میگفت که تصمیم درستی گرفته، آسپیرین باعث شد تب مرد پایین بیاد و اون به خواب عمیقی فرورفت؛ اگرچه ریچل فرق بین خواب و بیهوشی مرد رو نمیدونست ولی حس میکرد بدنش ریلکس تر شده. هانی قول داده بود اون روز دوباره بیاد و به مرد سر بزنه تا مطمئن بشه اوضاعش خیلی ناجور نیست.
کار دیگه ای از ریچل برنمی اومد پس باید به کار و زندگی عادی اش میرسید. اون دندون هاشو مسواک زد، موهاشو شونه زد، یه شلوارک خاکی رنگ کوتاه و به تاپ سفید آستین حلقه ای پوشید. مثل همیشه در اتاق خوابش لباساش و عوض کرد و نگاه زیر چشمی به مرد خوابیده در تخت انداخت، در حالی که احساس حماقت میکرد داخل حموم رفت و در رو بست. پنج سال از مرگ بی بی میگذشت و در تمام این مدت ریچل با هیچ مردی نبود خصوصاً یه غریبه؛ پنجره ها رو بست و کولر رو روشن کرد و بعد از خونه بیرون رفت.