رمان سرا
دانلود رمان جدید رمان عاشقانه
رمان سرا
رمان یک بازی معمولی

دسترسی به رمان یک بازی معمولی اثر غزل پورنسائی دانلود فایل PDF (با لینک مستقیم) – ویرایش جدید و بهبود یافته + مخصوص موبایل)

ﺑﺘﻮﻝ ﻧﻮﺯﺩﻩ ﺳﺎﻝ ﺳﻦ ﺩﺍﺭﺩ، ﻭ ﺍﺯ ﻣﺤﯿﻂ ﻣﺤﺮﻭﻣﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﺍﺭﺩﺑﯿﻞ ﻣﯽ‌ﺭﻭﺩ، ﺑﺘﻮﻝ ﺍﺯ ﻣﺤﺮﻭﻣﯿﺖ‌ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺑﯿﺰﺍﺭ ﺍﺳﺖ، ﺍﺯ ﻣﺤﯿﻂ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﻣﺘﻨﻔﺮ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺁﺯﺍﺩﯾﺴﺖ! ﺩﺭ ﺍﺭﺩﺑﯿﻞ ﺑﺎ ﮔﺮﻭﻩ ﺳﻪ ﻧﻔﺮﻩ‌ﺍﯼ ﺑﻪ نام‌های ﻏﺰﻝ، ﻫﺎﻧﯿﻪ ﻭ ﺳﺎﺭﺍ ﺁﺷﻨﺎ ﻣﯽ‌ﺷﻮﺩ ﻭ ﺣﺲ ﺣﺴﺎﺩﺕ ﻭ ﻃﻐﯿﺎﻧﮕﺮﯼ ﺩﺭ ﺍﻭ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪﻩ، ﺩﺭ ﺳﺮﺍﺷﯿﺒﯽ ﺳﻘﻮﻁ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽ‌ﮔﯿﺮﺩ، اﯾﻦ ﺣﺲ ﻃﻐﯿﺎﻧﮕﺮ ﺑﺘﻮﻝ، ﻫﻤﻪ‌ﯼ ﻋﻘﺪﻩ‌ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ می‌ریزد …

نمونه ای از نثر رمان یک بازی معمولی

ساعت از سه صبح گذشته بود و بتول بیدار بود. هفت دختر دیگر در خواب ناز به سر می‌بردند بتول باز هم نفس‌های عمیق کشید تا بتواند اضطرابش را کنترل کند. اولین بار نبود که می‌خواست این کار را انجام دهد. در همان اطاق نیمه روشن ذهنش به گذشته پر کشید، همان زمان که مجبور بود برای خودش دفتر بخرد، و مادر و پدرش به او پول نمی‌دادند. نه اینکه نداشتند که دیگر پانصد تومان پول دفتر را می‌توانستند به او بدهند. لج کرده بودند. عمو عباس یکی دو ساعت پیش به خانه‌شان آمده بود و باز هم تاکید کرده بود که بتول درسش را بخواند و بیش از همه مادر لج کرده بود. مادر از ملیحه زن عمو عباس بیزار بود. می‌گفت

ملیحه از روستا که رفت، اصالتش را هم از یاد برد، فراموش کرد که یک زن روستاییست، به شهر رفت و لباس‌های رنگ و وارنگ پوشید، اما بتول مثل مادرش فکر نمی‌کرد. رخت و لباس که فقط در لباس‌های محلی خلاصه نمی‌شد، مگر مانتو و شلوار چه بدی داشت؟ تازه آن هم از نوع ساده‌اش، مانتوی بلند و شلوار گشاد. عمو عباس که رفت بتول به یادش آمد دفتر ندارد. به پدر گفت دفتر ندارد و پدر جواب داد پولی ندارد تا به او بدهد. بتول می‌دانست دروغ می‌گوید خودش با چشمانش دیده بود که صبح به برادر کوچکش محمود پانصد تومان داده بود. خودش پول را در دستان پدر دید. بتول زار زد و اشک ریخت و پدر و مادر توجه نکردند.

بیشتر مادرش بود که پدر را پر می‌کرد. همان شب بتول دست به کار شد و از جیب پدرش پانصد تومان برداشت. فردا صبح دفترش را خرید بماند که بعد از ظهر به سختی کتک خورد از پدرش از برادرانش اما مهم این بود که دفترش را داشت. آن‌ها هم به پشتوانه‌ی عمو عباسش نمی‌توانستند او را از درس خواندن منع کنند. بتول نفس عمیق کشید و به زمان حال برگشت. چشمانش مستقیما تخت آن دختری را که نزدیک غروب موهایش را شانه میزد نشانه گرفته بود. فهمیده بود پولش را داخل ساک مسافرتی زیر تختش می‌گذارد. بتول آهسته روی تخت نشست و با دقت به همه‌ی تخت‌های دورو برش سرک کشید. همه‌ی دختران خوابیده بودند …

با رمان بوک همراه باشید و این رمان را بخوانید: رمان یک بازی معمولی

  • اشتراک گذاری
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • admin
  • 27 بازدید
  • برچسب ها:
مطالب مرتبط
موضوعات
ورود کاربران

کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان سرا " میباشد.