دانلود رمان اولین مرگ pdf از مبینا حاج سعید
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
ژانر رمان :عاشقانه، جنایی، پلیسی
سرگرد شجاع و باتجربه نیروی انتظامی، در یک تصادف به ظاهر غیرعمدی جانش را از دست میدهد. این همان چیزی است که همه باور دارند و در گزارشها ثبت شده است. اما پشت پرده این حادثه، ماجرای پیچیدهتری جریان دارد که هیچکس از آن خبر ندارد. سرگردی که دیروز مُرده به حساب میآمد، حالا در دنیای زیرزمینی دوباره ظاهر شده است؛ نه به عنوان یک افسر، بلکه به عنوان رئیس یک باند بزرگ و مرموز.
رمان های پیشنهادی:
دانلود رمان خون بس
دانلود رمان در بند عشق
سرهنگ رفیعی مرد خیلی خوبی بود. مثل بابا عاشقش بودم و از این که من رو دخترم خطاب میکرد، غرق لذت میشدم. پس باید گروهک ها رو دونه به دونه به سمت پایین بکشیم. لبخند شیطانیای زدم. اصلا تخصص من توی سر به نیست کردن بود، مخصوصا آدم هایی که زیادی به دست و پام میپیچن. از دستشویی بیرون اومدم و به سمت طبقه بالا که مخصوص سیاوش بود، رفتم. روی پله ها فرش سیاه و سفید با کلاسی پهن شده بود که به ابهت عمارت اضافه میکرد. از پله ها فاصله گرفتم و سمت اولین دری که سمت چپ قرار داشت، رفتم. در زدم. بعد از چند ثانیه صدای جدی سیاوش رو شنیدم. – بیا تو! در رو باز کردم که دیدم روی تخت نشسته و با لپتاپ تند- تند یه چیزی تایپ میکنه. در رو پشت سرم بستم و سمتش رفتم.
با ابروی بالا رفته گفتم: – دستور جدید رو شنیدی؟ بیاهمیت و بدون این که بهم نگاه کنه، سری به نشونهی نه تکون داد که پوفی کشیدم و با یه حرکت لپتاپ رو از دستش کشیدم و صفحهش رو بستم. با اخم گفت: – عع، بدش به من! دو قدم عقب رفتم و لپتاپ رو پشتم گرفتم. جدی گفتم: – دستور بعدی رو نشنیدی؟! باید زودتر دست به کار بشیم؛ اونوقت معلوم نیست تو این ماسماسک چه… چیکار میکنی! عصبی پلک زد. توی این چهار سال دیگه اخلاقه اش رو حفظ شده بودم. وقت هایی که عصبی بود به صورت کسی نگاه نمیکرد. خودش که میگفت نگاه به بقیه، عصبی ترش میکنه. – رایان بود. داشت برنامههای مهمونی فردا رو آماده میکرد. ناچار لپتاپ رو توی بغلش پرت کردم و دست به سینه و طلبکار، به تاج تخت تکیه دادم.
– مهم اینا نیستن؛ مهم دستور سرهنگه. با حرص از دهنش پرید: – الان یکی میشنوه احمق! پوفی کشیدم. اصولا آدم بیخیالیام و از همچین توهین هایی عصبی نمیشم ولی کافیه عصبی بشم! سیاوش هم میدونه و سعی میکنه پرش به پرم نگیره ولی خب اون هم اصولا آدم عصبیای هست و کنترل زیادی روی زبونش و حرکت دستش نداره. یهو به خودت میای و میبینی قطع نخاع شدی! البته همچین هم بچه عصبیای نیست ها! حداقل به پای رایان نمیرسه. روی مبل چرم قهوهای رو به روی تختش نشستم و ریلکس پای چپم رو روی پای راستم انداختم. – کسی نمیشنوه؛ اگر هم شنید… شصتم رو زیرگلوم کشیدم و خندیدم. سری با تاسف تکون داد، صفحه ی لپتاپش رو باز کرد و دوباره مشغول تایپ شد. – خب حالا دستور چیه؟ جدی شدم.
به سمت جلو خم شدم و آرنج دسته ام رو روی پاهام گذاشتم. لبخند شیطانیای روی لبم نشست و گفتم: – پایین کشیدن تمام گروهک هایی که شریف تازه تشکیل داده. باید همشون رو تحویل سازمان بدیم! قدم بعدی و ریزه کاریها رو هم شب بهت میگم. نقشه ها دست تو هستن، آره؟ سرش رو به نشونه تایید تکون داد، مثل من لبخند شیطونی زد و دوباره سرش رو توی اون لپتاپش کرد. پوف کلافه ای کشیدم و پوکر بهش نگاه کردم. بیشتر نشستن رو جایز ندونستم و از اتاق بیرون زدم. پله ها رو با سرعت پایین رفتم و به سمت اتاق خودم که طبقه پایین و آخر راهرو قرار داشت، قدم برداشتم. به زودی همه چیز شروع میشه. تازه اول راهیم! تخصص سیاوش توی آیتی بود و اطلاعات های کامپیوتری باندها رو سرقت میکرد.