دانلود رمان ماهاراجه pdf از مهتاب_ر
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
ژانر رمان: عاشقانه، بزرگسال، اجباری
گیلدا دختر به شدت زیبا و جذاب که خانوادشو از دست داده و پیش داداشش زندگی میکنه یه روز که داداشش به ماموریت رفته زنداداشش اونو به یه نفر میفروشه تا اونو با خودش به هند ببره و اونجا پرستار ماهاراجه مردی فلج بشه…
رمان های پیشنهادی:
دانلود رمان خانوم خلافکار من
دانلود رمان پتریکور
قسمتی از رمان
دستش رو روی مهره های کمرم کشید و گفت: -منکه چیز بدی ندیدم جز بدن لخت یه جوجه ی پررو که بدجوری… قاشق روبرداشت. اونو دوباره جلوی دهنم گرفت و از قصد دیگه به حرفش ادامه نداد: -فعلا غذات و بخور مرور خاطرات قشنگ مون بمونه برای بعد
گفته بود مرور خاطرات قشنگ مون ولی وقتی قاشق رو جلوی دهنم گرفت من فقط یاد روزایی افتادم که بهش میگفتم اگه نخوری میریزم تو حلقت. به گمونم متوجه شده بود که سرش رو جلو آورد. با خباثت نفسش رو روی گردنم پخش کرد و کنار گوشم گفت:
-ولی من یه چیز بهتر ته حلقت میریزم آب دهنم رو پر صدا قورت دادم. دلشوره ای که افتاده بود به جونم با حرفاش بیشتر میشد. بدون اینکه فکر کنم گفتم: -اما…اما من دخترم اخمی کرد و سرش رو عقب کشید. نگاه سوالی به سر تا پام انداخت و گفت: -واضحه که تو دختری پسر نیستی
لعنت به زبون بی چاک و بستت گیلدا. هل هلکی جواب دادم: -این دختر نه،اون دختر دستم رو روی پیشونیم کوبیدم و با بیچارگی گفتم: -نه…یعنی…من چیزم واقعا دلم میخواست بمیرم تا اونقدر گند نزنم. ماهاراجه قاشق و جلوی دهنم گرفت و گفت: -اول غذات و بخور بعدا در مورد دختر و پسر بودنت حرف میزنیم
منو به قفسه سینه ش چسبونده بود و آروم و با حوصله بهم غذا میداد. اصلا هم عجله نداشت. منم دلم نمیخواست از اون بغل گرم و نرم بیرون برم. حتی بحث قبلی هم مهم نبود. فقط میخواستم از اون لحظه ها اوج لذت و ببرم. هنوز نصف غذا مونده بود که دیگه به سختی پلکام رو باز نگه میداشتم.
خمیازه ای کشیدم و چشمام رو بستم. ماهاراجه روی موهام رو بوسید و گفت: -خوابت میاد؟ بریم بخوابیم؟ توی جام تکون کوچیکی خوردم و لب زدم: -بریم…خوابمه هیچ وقت به حرفایی که میزدم فکر نمیکردم. ماهاراجه دستش رو زیر زانوهام انداخت و تو یه حرکت بلند شد.