رمان سرا
دانلود رمان جدید رمان عاشقانه
رمان سرا
رمان یک عاشقانه بی‌صدا

دسترسی به رمان یک عاشقانه بی‌صدا اثر نسترن شاکری دانلود فایل PDF (با لینک مستقیم) – ویرایش جدید و بهبود یافته + مخصوص موبایل)

ملورین دختری زیبا، جذاب، فداکار و مهربان است، پدر ملورین سال‌هاست به دنبال باند قاچاقی است که موفق به دستگیری آن نیست و ملورین تصمیم می‌گیرد به پدرش کمک کند و وارد آن باند قاچاق شود تا موفق به دستگیری آن باند شوند ولی دست سرنوشت زندگی ملورین را تغییر می‌دهد …

نمونه ای از نثر رمان یک عاشقانه بی‌صدا

توی سالن نشسته بودیم ساعت هشت شب بود از یاشار خبری نبود معلوم نبود کجا رفته، همینجور مشغول دید زدن اطراف بودیم که گفتن وقت شامه و دوباره رفتیم برای خوردن شام اما سر میز هم یاشار نیومد. هممون تعجب کرده بودیم و بعد از خوردن شام سری تکون دادم برای بچه‌ها یعنی می‌خوام کارمو شروع کنم رهام اشاره‌ای به گردنبند کرد و منم سری تکون دادم و رفتم اول باید لباسی بپوشم که توجهش بهم جذب بشه یکم توی ساکم گشتم تا لباس مناسلی پیدا کردم کراپ آستین حلقه‌ای همراه ساپورت ست خودش رو برداشتم و پوشیدم و موهام رو هم پشت سرم ریختم و عطری به گردنم زدم رژ قرمزی زدم و با دلهره

از اتاق خارج شدم. خدمت کاری رو دیدم که داشت مجسمه رو تمیز می‌کرد رفتم کنارش و گفتم. ببخشید خانم اتاق آقا یاشار کجاست. بهم نگاه کرد و گفت. راهروی کناری اتاق اول برای اقاست. -ممنون. راه افتادم و توی ذهنم حرفام رو مرور می‌کردم، رسیدم جلوی در و خواستم وارد شم که دو تا نگهبان سریع اومدن جلوم و گفتن. وایسا کجا داری میری؟ گفتم. پیش آقا یاشار. نگهبان گفت: نمیشه اجازه وارد شدن نداری ممنوعه. گفتم. چرا ممنوعه می‌خوام برم پیشش برو کنار کار دارم باهاش. دستمو محکم گرفت و به عقب پرتم کرد و گفت. میگم ممنوعه مگه نمی‌فهمی بچه جون. با داد گفتم. ولم کن بهم دست نزن بهش

خبر بده می‌خوام ببینمش. یهو در اتاق باز شد و یاشار جلوی در نمایان شد و گفت. چه خبره. نگهبان گفت. این خانم می‌خواد بیاد توی اتاق بهش اجازه ندادیم داره هیاهو به پا می‌کنه. یاشار بهم نگاه کرد و گفت. بیا داخل.‌ سری برای نگهبان تکون داد و اونم رفت. با استرس وارد شدم به یاشار که بالا تنش برهنه بود نگاه کردم ولی جرات حرف زدن نداشتم. یاشار در اتاق رو بست و منم اروم انگشترم رو لمس کردم و دستی به گردن بند زدم و ایستادم. یاشار رفت و به من پشت کرد و رو به روی پنجره ایستاد و منم به اطراف نگاه کردم که چشمم به کامپیوتری که رو به روی تخت یاشار بود افتاد که همه جای خونه رو داشت نشون می‌داد …

با رمان بوک همراه باشید و این رمان را بخوانید: رمان یک عاشقانه بی‌صدا

  • اشتراک گذاری
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • admin
  • 40 بازدید
  • برچسب ها:
مطالب مرتبط
موضوعات
ورود کاربران

کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان سرا " میباشد.