رمان سرا
دانلود رمان جدید رمان عاشقانه
رمان سرا
رمان درسته ساده‌ام اما مریمم

دسترسی به رمان درسته ساده‌ام اما مریمم اثر آرزو امانی دانلود فایل PDF (با لینک مستقیم) – ویرایش جدید و بهبود یافته + مخصوص موبایل)

مریم دختر خوبی است، ولی بخاطر شکستن بینی پسر همسایه و نداشتن پول دیه‌ی او شش ماه زندان می‌رود، برای همین زندان رفتن، شغلش را از هم دست داده است. اما همان آقای خیّری که دیه را پرداخت کرده، برای مریم کار هم پیدا می‌کند. و مریم وارد شرکت سیاوش می‌شود، جایی که قرار است زندگی‌اش را به کلی تغییر بدهد …

نمونه ای از نثر رمان درسته ساده‌ام اما مریمم

“سیاوش” رسیدم خونه ماشین فرگل هم تو حیاط بود پس اینجاست… گوشیم رو نگاه کردم چند بارم به گوشیم زنگ زده بود پس معلومه الان عصبیه… در رو باز کردم مامان و مامان بزرگ تو پذیرایی نشسته بودن… پس فرگل کجا بود؟؟ سلام کردم جوابم رو دادن اروم به مامان گفتم: فرگل کجاست؟ به طبقه بالا اشاره کرد. پله‌ها رو دو تا یکی بالا رفتم اروم در رو باز کردم رو تختم دراز کشیده بود خواستم در رو ببندم که سریع رو تخت نشست. پس بیدار بود سلام کردم روشو برگردوند. گفتم پس خداحافظ در رو بستم صدای جیغش بالا رفت… خندم گرفت… پشت در ایستادم … می‌دونستم الان خودش میاد در رو باز می‌کنه… فرگل در اتاقمو

باز کرد… جا خورد فکر نمی‌کرد پشت در ایستاده باشم… خندم گرفت اما سرسختانه با لبخندم مبارزه کردم… دستشو زد به کمرش و با حالت طلبکاری گفت: آقا سیاوش تا این موقع شب کجا بودین؟؟؟ گفتم سوال بعدی… با حرص گفت: چرا گوشیت رو جوال نمیدی هان؟؟؟ بازم گفتم سوال بعدی… اخم کرد و گفت: تو اصلا بفکر من نیستی سیاوش از صبح اینجام ولی تو حتی یک بارم زنگ نزدی ببینی من تنهایی چیکار می‌کنم… فقط نگاهش می‌کردم… گفت یک حرفی بزن سیاوش چرا گوشیت رو جواب نمی‌دادی؟ گوشیمو در آوردم و گرفتم جلوش گفتم: ببین سایلنت بوده پس خواهشا جو نده… دوباره رفت تو اتاق و درو محکم بست…

فکر کرد میرم منت کشی… برگشتم پایین و به مامان گفتم: شام چی داریم؟ گفت: خورشت قیمه ولی سیاوش فر‌گلم شام نخورده صبر کرده تا تو بیای، برو بالا صداش کن تا من شام رو گرم کنم. گفتم: اگه گرسنه‌اش باشه خودش میاد… مامان سری تکون داد و رفت… مامان بزرگ گفت: سیاوش بخاطره من برو صداش کن گناه داره، چرا انقد بی‌محلیش می‌کنی اون به امید تو اینجا میاد تو نامزدشی حق داره نگرانت بشه… عصبی شدم رفتم جلو آشپزخونه به مامان اشاره کردم گفتم: همه بدبختی‌هام تقصیر شماست، چندبار بهتون گفتم منو فرگل به درد هم نمی‌خوریم اما شما فقط گفتی دختر خالته و از هر جهت شناخته شده است. گفتم: مامان جان …

با رمان بوک همراه باشید و این رمان را بخوانید: رمان درسته ساده‌ام اما مریمم

  • اشتراک گذاری
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • admin
  • 84 بازدید
  • برچسب ها:
مطالب مرتبط
موضوعات
ورود کاربران

کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان سرا " میباشد.