دانلود رمان بر دلم حکمی راند pdf از سحر نصیری
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه، هیجانی، اجتماعی
خلاصه رمان بر دلم حکمی راند
بهترین دوست بابام بود و من دختر خونده و عزیز دلش بودم! چهارده سال ازم بزرگتر بود و عاشق رفتار مردونهش شدم! اون هرچیزی که میخواستم بهم میداد بهجز یک چیز، خودش رو…! هیچجوره حاضر نبود به رفاقتش به پدرم خیانت کنه و با دلبریام وسوسه بشه پس مجبور شدم یه شب که مسته پا به اتاق خوابش بذارم تا برای همیشه مال من بشه ولی نمیدونستم که…
رمان های پیشنهادی:
دانلود رمان گلاویز
دانلود رمان شاه دزد دلربا
قسمتی از رمان
اون موقع که باید تربیتش میکردی کجا بودی که الان به خاطر هیچ و پوچ دست روی دختر بیست ساله بلند میکنی! گوشه ی لبم میسوخت و اشک در چشمانم جمع شده بود ولی حرفی برای گفتن نداشتم. آرش نفس تندی کشید و صدایش را بالا برد. _همه تون بس کنید… سر یه مهمونی مسخره ببینید چه المشنگ های به پا کردین! الناز حرصی گفت:
_به خاطر هیچ و پوچ و یه مهمونی مسخره این اتفاق نیفتاد این دختر زیادی یاغی شده، به خودش اجازه میده بدون فکر کردن به عواقب کارش آبروی چندین و چندساله ی مارو بین اون همه آدم ببره… نگاه تیزی به فرهان انداخت. _یادت رفته که نظامی شریک کاریته و ممکن بود امشب با رفتارهای این خانوم با هم حسابی به مشکل بخورید!
سیبک گلویم از شنیدن حرف هایش بالا و پایین شد. تنها کاری که بلد بود تخریب کردن شخصیت من بود! هیچوقت به چیزی جز خودش و بلندپروازی هایش اهمیتی نمیداد و همیشه به من به چشم مانعی که در سن پانزده ساگی همه ی آرزوهایش را ربوده بود نگاه میکرد! فرهان که با شنیدن این حرف ها آماده ی انفجار بود عصبی غرید:
_الناز من این آدم ها رو سگ دم خونه م هم حسابشون نمیکنم اون وقت تو به خاطرشون میزنی تو صورت گندم؟ الناز نفس عمیقی کشید و تلاش کرد خونسرد بماند. _شاید تو با توجه پشتیوانه ی خانوادگیت و اسم شایان ها این آدم ها رو حقیر و کوچیک بدونی ولی ما برای احیای تجارتمون به تک تکشون نیاز داریم…
نگاهی خیره به صورتم انداخت. _همچنین به حیثیتمون! فرهان خواست چیزی بگوید که چنگی به یقه اش زدم. _بسه فرهان سرم درد میکنه! آرش سریع جلو آمد و بازویم را در دست گرفت. _بیا بریم توی اتاقت یه کمی استراحت کن تا من واسه ت قرص بیارم! میدانستم او هم حسابی از دست الناز شاکی شده ولی هیچوقت جلوی من صدایش را بالا نمیبرد و با الناز دعوا نمیکرد.
برعکس فرهان و الناز که هرچند وقت یکبار به خاطر من حسابی با یکدیگر بحث و مرافعه داشتند. الناز معتقد بود فرهان مرا لوس و بیادب بار آورده و فرهان معتقد بود الناز با بی مهری و خودخواهیاش باعث شکل گیری رفتارهای ناهنجاری در من شده! به هرحال مشکل اصلی همیشه من بودم! هرچند خیلی از هم سن و سال هایم رفتاری به مراتب بدتر از من داشتند ولی وسواس فرهان و الناز باعث شده بود…