دانلود رمان شاه دزد دلربا pdf از فاطمه غلامی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه، مذهبی
خلاصه رمان شاه دزد دلربا
دلربا دختری فقیر است که در پرورشگاه بزرگ شده. او در جستجوی کار است، اما هیچکس به او که هجده ساله و بیتجربه است و مدرکی ندارد، کاری نمیدهد. یک روز، بهطور اتفاقی دوست دوران کودکیاش که حالا دزد شده را میبیند، و این دیدار، نقطه آغاز ماجرای جدیدی در زندگی او میشود.
رمان های پیشنهادی:
دانلود رمان گلاویز
دانلود رمان بوسیدن عروس ممنوع
قسمتی از رمان
شهلا:بدو تاڪسی اومد مانتومو پوشیدم و شالمو روے سرم انداختم… ڪیفمو برداشتم و با هول از اتاق زدم بیرون با هم از خونه خرابه اے ڪه توش زندیگی میڪردیم زدیم بیرون.. سوار تاڪسی شدیم گوشیمو برداشتم و مشغولش شدم… با حرڪت آیینه جلو ماشین سرمو بالا آوردم راننده تاڪسیه آیینه رو روے من زوم ڪردو مشغول دید زدن شد.. گوشیمو توے ڪیفم انداختم واز توے آیینه زل زدم بهش.. از رو نمیرفت ڪه چشمڪی بهم زد و گفت:خانوما ڪجا میرین..؟ شهلا لبخند شیطونی زدو گفت:هر جا تو بخواے راننده تاڪسیه رو به من گفت:جون…
بیا جلو بشین نگاهی به شهلا ڪردم ڪه سری تڪون دادو اشاره ڪرد برم.. پیاده شدم و در جلو رو باز ڪردم و نشستم ماشین حرڪت ڪرد.. چند دقیقه اے گذشته بود ڪه دستشو روے رون پام گذاشت. لبخندے زدم و چیزی نگفتم من:ڪجا میریم؟… با اون صداے نحسش گفت:جون چه صدایی سرمو طرف شیشه بردم و دندونامو روے هم ساییدم.. با زنگ خوردن گوشیش دستشو از روے پام برداشت. نفس راحتی ڪشیدم و چشمم به دسته پولی ڪه روے داشبورد بود افتاد… ڪنار خیابون وایسادو پیاده شد پولو برداشتم و رو به شهلا گفتم:زود باش پیاده شو تا نیومده به چی نگاه میڪبی….
تا راننده تاڪسیه بخواد به خودش بیاد دوتامون از ماشینش پیاده شدیم… من:زود باش زنگ بزن تاڪسی،زود باش شهلا:باشه… هنوز ده دقیقه نبود ڪه یه ماشین شاش بلند جلومون وایساد. شهلا سمت ماشین رفت منم مسخ شده همونجا وایساده بودم… شهلا سمت من برگشت و دستمو گرفت و گفت:چرا مثل خنگا وایسادے اینجا؟ من:ڪیه؟ شهلا:خودشه تو رو خواسته برو بشین جلو… من:اسمش چیه؟ شهلا:سعید،برو برو بشین.. من:باشه خوب در ماشین رو باز ڪردم و نشستم آروم سلامی ڪردم و برگشتم سمت پسره… جواب سلاممو دادو لبخندے بهم زد
پسره:سلام بانو… سعید:تو همیشه اینقدر ساڪب؟.. من:نه سعید:خوب چرا ساڪتی؟… من:نمیدونم سعید:نمیدون؟… من:آره نمیدونم سعید خواست حرفی بزنه ڪه انگشت شهلا رفت دندم. آچی گفتم ڪه سعید هول شده گفت: یچی شد؟ من:هی یچی. شے تڪون دادو تا رسیدن به مقصد دیگه حرف ی نزد… شهلا سمتم اومدو محڪم دستمو گرفت و گفت:چته؟.. من:تو چته،چرا همش به من امرو نهی میڪنی؟. شهلا:خیل خوب من دیگه حرفی نمیزنم،امشب با خودت.. ازش جدا شدم و بدو بدو دنبال پسره رفتم ڪنارش وایسادم. همین ڪه من و دید دستشو سمتم دراز ڪرد منم دستشو گرفتم...