دانلود رمان بوسیدن عروس ممنوع pdf از کاریان کول
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه، اروتیک، بزرگسال
خلاصه رمان بوسیدن عروس ممنوع
میشه گفت من دختری در شرایط سخت بودم و اون شوالیه من با زره درخشان بود. اما دقیقتر بخوام بگم من دختری بودم که بدشانسی زیادی داشت و اون پسری بود با هیکل عضلانی و خالکوبیهای زیاد! جود لاکتی معروف به «لاکی» فقط یک کارگر ساختمانی جذاب و متفکر نبود. اون قهرمان شخصی من بود که به نظر میرسید در مکان و زمان مناسب همیشه کنارم حضور داشت. مثل زمانی که ماشینم خراب شد و به یه سواری به خونه نیاز داشتم و زمانی که روی پیادهرو درست روبروش پخش زمین شدم و باید به اورژانس منتقل میشدم. اون لحظات دقیقاً بهترین لحظات من نبودن، اما برای اون بود. ما با هم دوست شدیم و مهم نبود که ۱۶ سال از من بزرگتره. ما وجوه مشترک زیادی داشتیم؛ مثلا عشقمون به موسیقی راک کلاسیک و ماشینهای سریع قدیمی و گذشتههای دردناکمون که ما رو نسبت به عشق و روابط بدبین کرده بود. داستانی آرام و شیرین اما جذاب و عاشقانه، ازدواج مصلحتی با اختلاف سنی بالا!
رمان های پیشنهادی:
دانلود رمان گلاویز
دانلود رمان عشقی که تبخیر شد
قسمتی از رمان
سر تکون میده و روی نیمکت چوبی قدیمی میشینه. نگرانشم، هر چی سنش بالاتر میره ایستادن طولانی مدت براش سخت تر میشه. «خب. حالا بگو داری دقیقاً چیکار میکنی؟» قبل از اینکه به سمت ماشین لباسشویی برگردم، رول نوار رو جلوش نگه میدارم. «دقیقاً همون چیزی که به نظر میاد. لوله رو با نوار چسب میبندم».
«با دختره لاکی، با دختره». لعنتی. چرا فکر میکردم اونا وضعیت اسکایلر رو میپذیرن و صدتا سوال ازم نمیپرسن؟ «بهتون گفتم. مشکلات سلامتی داره و نیاز به بیمه داره. مادرش بیمه نداره و اسکایلر نمیتونه بیمه ش رو بپردازه. موقتیه، تا زمانی که از مدرسه فارغ التحصیل بشه و بتونه تمام وقت کار کنه. فقط میخوام یه کار خوب کرده باشم همین. انگیزه ی پنهانیای در کار نیست. چیزی نیست که کلی کارآگاه بازی بخواد».
«به نظرم داری با آتیش بازی میکنی بچه». سرم رو تکون میدم. «نه. همه چیز خوبه.» خودم رو پشت ماشین لباسشویی نگه میدارم، چند سانت نوار رو از رول جدا میکنم و قبل از اینکه شلنگ رو ببندم با دندونام میکنمش. «پس قراره یه روزی از خونهت بیرونش کنی؟» وقتی چسب زدن شلنگ رو تموم میکنم از پشت دستگاه بیرون میام و سرم رو تکون میدم. «نه، بیرونش نمیکنم. هر کدوممون راه خودمون رو میریم. به همین سادگی».
«به همین سادگی هم نیست لاکی. بهم اعتماد کن». ساده خواهد بود. قول و قرارمون همین بود. نمیدونم چرا همه سعی میکنن اینو پیچیدهتر از اون چیزی که هست نشون بدن یا طوری رفتار کنن که انگار دیوونه هستم که با کسی که به کمک نیاز داره مهربونم. «مطمئن میشم که ساده تموم میشه. هیچکس صدمه نمیبینه. نگرانش نباش، باشه؟»
به طبقه بالا که میریم زن عمو سوزی و اسکایلر رو توی آشپزخونه در حال خزیدن روی زمین میبینیم. «معلومه شما دوتا دارین چیکار میکنین؟» میپرسم و خم میشم تا شونه های خاله م رو بگیرم و به آرومی اون رو روی پاهاش میذارم. «برای اینطوری خم شدن خیلی پیر شدی». «اونقدام پیر نیستم.» سعی میکنه ازم فاصله بگیره و همون موقع متوجه اشک گوشه ی چشمش میشم.