رمان سرا
دانلود رمان جدید رمان عاشقانه
رمان سرا
رمان ایرسای وجودم

دسترسی به رمان ایرسای وجودم اثر معصومه نوروزی دانلود فایل PDF (با لینک مستقیم) – ویرایش جدید و بهبود یافته + مخصوص موبایل)

داستان درباره دختری به نام سئویل است که نامزدش او را در روز عروسی‌اش ترک کرده و بعد از آن شب، نیش کلام اطرافیان، او را به یک آدم منزوی و گوشه‌گیر تبدیل کرده است. او دو سال است که از خانه بیرون نرفته و روز‌ به‌ روز پژمرده‌تر می‌شود …

نمونه ای از نثر رمان ایرسای وجودم

با صدای کاوه که صدام می‌کرد چشمانم را باز کردم و خودم را جلوی در خانه‌یمان دیدم. با صدایی که به خاطر خواب گرفته بود زمزمه کردم: کی رسیدیم‌. -همین الان! یاد ساعت افتادم و با دیدن ساعت آه از نهادم بلند شد. -وای الان که وقت ملاقات تموم شده پس چرا نرفتیم بیمارستان؟ -چون عمو نادر مرخص شده و دارن میارنش خونه… پیاده شو. با شنیدن این حرف خوشحالی سراسر وجودم را فرا گرفت و با عجله از ماشین پیاده شدم و نمی‌دانم چطور در خانه را باز کردم و از حیاط با سرعت گذشتم بالای پله‌ها که رسیدم کاوه با داد پرسید: کجا سلویل؟ دویدنم را متوقف کردم و به سمت عقب چرخیدم و همان طور که نفس نفس می‌زدم گفتم: میرم حاضر بشم،

بابام داره میاد. لبخند کاوه را دیدم و این بار با سرعت بیشتری تا اتاقم دویدم‌. وارد اتاقم که شدم. اولین کاری که کردم پرده‌های پنجره‌هایی که رو به حیاط بود را کنار زدم و خورشید گرما و روشنی خود را با سخاوت در اتاق پهن کرد و اتاقم گرمای خاصی به خود گرفت. سمت کمد لباسم رفتم و با سردرگمی به لباس‌هایم چشم دوختم چی باید بپوشم؟ ولی آخر سر بلوز سبز نسبتا کلفتی را که آستین‌هایش پف دار بود را با شلوار چرم پوشیدم. با دیدن صورت پر از مو و ابروهای پر خودم کمی دمغ شدم. می‌خواستم پدرم بفهمد که دخترش دیگر نمی‌خواهد ذره‌ای ناراحتی‌اش را ببیند. و او بفهمد که دارم خودم را جمع و جور می‌کنم. ولی بیخیال اصلاح

صورتم شدم و با خودم گفتم که در اولین فرصت حتما آرایشگاه خواهم رفت. عطرم را روی خودم خالی کردم و موهایم را باز گذاشتم و از اتاق بیرون زدم. زیر کتری را روشن کردم و میوه و شیرینی را هم حاضر کردم. با دیدن کاوه که داشت به گل‌ها آب می‌داد به سمتش رفتم که با صدای پای من به سمتم چرخید. چند دقیقه روی من زوم کرد و سپس سر خود را با شرم پایین انداخت. -سئویل فکر نمی‌کنی بزرگ شدی؟ هاج و واج نگاهش کردم واقعاً نمی‌دانستم منظورش چیست؟ انگار کاوه خود حدس زد که منظور او را نفهمیدم که زود گفت: حالا پیش من عیبی نداره ولی پیش بقیه این طور نگرد. چشمانم کرد شد و با خنده گفتم: مگه تو پسر پیامبری …

با رمان بوک همراه باشید و این رمان را بخوانید: رمان ایرسای وجودم

  • اشتراک گذاری
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • admin
  • 19 بازدید
  • برچسب ها:
مطالب مرتبط
موضوعات
ورود کاربران

کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان سرا " میباشد.