دسترسی به رمان قلمرو این عالم اثر آلخو کارپانتیه دانلود فایل PDF (با لینک مستقیم) – ویرایش جدید و بهبود یافته + مخصوص موبایل)
آلخو کارپانتیه در کتاب قلمرو این عالم، با درآمیختن واقعیت و خیالبافیهای خرافی، رویدادهای «سن دومینگو» در پایان سدهی هجدهم و آغاز سدهی نوزدهم را روایت میکند. رمانی در ژانر رئالیسم جادویی است که بازآفرینی تخیلی گذشته خشونتبار مردم هائیتی و فرمانروایی پرتلاطم آنری کریستف را به تصویر میکشد. کتاب روایتگر مردم هائیتی است که هم زمان با انقلاب کبیر فرانسه به خیابانها میآیند و علیه بردهداری سفیدپوستها شورش کرده و آن را سرنگون میکنند …
نمونه ای از نثر رمان قلمرو این عالم
هنگامی که ساختن برج به پایان نزدیک شد و برای انجام کارها بیشتر به اشخاص متخصص احتیاج پیدا کردند تا کسانی که آجر میآوردند اندکی از سختگیری ها کاستند و گرچه هنوز خمپاره و قطعات توپهای جنگی قدیمی را تا صخرههای مرتفع کوه حمل میکردند بسیاری از زنها توانستند برگردند سر دیگهایشان که از تار عنکبوت خاکستری شده بودند. تی نوئل خود را قاطی کسانی جا زد که اجازه پیدا کردند بروند چون زیاد به درد بخور به حساب نمیآمدند و یک روز صبح گذاشت و رفت بی آنکه نگاهی به پشت سر بیندازد و در را ببیند که در سمت توپخانه شاهدختهای ملوکانه دیگر از داربستها پاک شده بود الوارهایی را که اکنون در
شیبهای تند با اهرم به بالا میغلتاندند برای ساختن کف اقامتگاهها استفاده میکردند. اما تی نوئل دیگر به این چیزها هیچ توجهی نداشت و فقط مشتاق بود در اراضی سابق ملک لونورمان دومزی مستقر شود. به آنجا باز میگشت همانطور که مارماهی به گل و لایی باز میگردد که در آن از تخم بیرون آمده پس از بازگشت به آن خانه و از آنجایی که تا حدودی خود را مالک آن زمینها میپنداشت، چون وقایع آنجا فقط برای او مفهوم داشتند با ماچته این سو و آن سو رفت و قسمتهایی از ویرانهها را پاک کرد. با افتادن دو درخت اقاقیا، قسمتی از دیوار پدیدار شد. زیر برگهای یک بوته کدوی وحشی کاشیهای آبی سفره خانه مزرعه از
خفا بیرون آمد. مرد سیاه پوست آتشدان بخاری دیواری آشپزخانه قدیمی را کم مانده بود فرو بریزد با برگهای نخل پوشاند و برای خود اتاق خوابی مهیا کرد که باید چهار دست و یا داخلش میرفت و آن را از علف خشک انباشت تا بدنش کوفته و کبود از ضربههایی که در جادههای شبکلاه اسقف خورده بود. اندکی بیاساید. انجا از یادهای زمستانی و بارانهایی که از پیاش آمدند در امان ماند و در حالی به پیشواز تابستان رفت که شکمش یاد کرده بود از پس میوههای کال و مانگوهای آبدار خورده بود و جرئت نداشت زیاد در جادهها آفتابی شود، از ترس اینکه مبادا ماموران کریستف که همچنان در جست و جوی کارگر بودند. گریبانش را بگیرند لابد …