دانلود رمان سخت مثل سنگ pdf از معصومه نوروزی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه، طنز
خلاصه رمان سخت مثل سنگ
درمورد دختری به اسم حور که دارای یک قُل دیگه به اسم رویاست که شر و شیطونتر از حوریه میباشد. نامزد حوری که یکماه مانده به ازدواجشان، او را ترک کرده. خانوادهاش میخواهند تا او به عقد پسرعمهاش سعید دربیاید تا آبروی از دست رفتهی آنها را برگرداند؛ ولی حوری با این ازدواج شدیداً مخالف است. چون باز هم عاشقانه نامزدش را دوست دارد و…
رمان های پیشنهادی:
دانلود رمان آلا
دانلود رمان مجموعه استنتون [سه جلد]
قسمتی از رمان
با چشمم به آروین اشاره میکردم که چیزی بگه و من رو از این مهلکه نجات بده؛ ولی با چشم های شیطونش زل زده بود بهم و چشم ازم برنمیداشت. و حتی نمیتونستم زیر نگاه آروین غذا بخورم. بعد اینکه به زور یه بشقاب غذا رو خوردم، بلند شدم و به بهانه شستن دست هام به بیرون رفتم. به سمت دستشویی رفتم و دست هام رو شستم؛ و خواستم به بیرون برم و یه هوایی بخورم.
تا به این سن اینقدر غذا نخورده بودم! دستم رو، روی شکمم گذاشتم که پرپر بود؛ فکر کنم بچه هام هم الان با دیدن اون همه غذا ذوق میکنن! وا، چه فکرهایی که نمیکنم ها! بعد اینکه چند نفس عمیق کشیدم، به خونه برگشتم؛ و روی مبل کنار آروین و آیهان جا گرفتم.
آیهان هی لبخند میزد و نگاهم میکرد؛ و فکر کنم باز به نیت رویا داره نگاهم میکنه پسره خل وچل. واقعا که بهم میان! آیناز به سمت آروین اومد؛ و گفت: – داداش تو که بیست وچهار ساعته ور دلشی؛ بیا اینور… حداقل بزار امروز ور دل من باشه. و بعد از دست آروین گرفت؛ و کشیدش تا بلند شود. آروین هم کمی جا برای آیناز باز کرد تا بشیند.
آیناز که به خاطر تنگی جا، غر میزد؛ رو به آیهان گفت: – حداقل تو برو اونور… دارم له میشم. آیهان هم با هزار تا غر زدن ،جاش رو به آیناز داد. آیناز بعد اینکه به راحتی جا گرفت، گفت: – آخیش… داشتم خفه میشدم ها! و بعد بدون توجه به اخم آیهان، روبه من گفت: – اون روز که نشد درباره خودمون حرف بزنیم؛ ولی امروز موقعشه! با لبخند نگاهش کردم؛ و گفتم:
– خب، هرچی دوست داری بپرس! آیناز که انگاری دنیا رو بهش با اجازم دادم، با لبخند گفت: – خب از خودت بگو؛ چند سال داری؟ چه رشته ای خوندی؟ و… . – خب، من حوری بیستوپنج سال دارم؛ لیسانس مدیریت بازرگانی دارم و یه خواهر به اسم رویا دارم!
آیناز هم با هیجان گفت: – من هم آینازم، بیستوشش سالمه و رشتم هم موسیقیه. بچه سوم خانواده حائری. و بعد دستش رو به سمتم دراز کرد؛ و گفت: – خوشبختم حوری جان! با خنده دستم رو درون دستش گذاشتم؛ و باهاش دست دادم. و آیناز بعد اضافه کرد: – خب با داداشم کجا آشنا شدی؟ و چی شد به این زودی ازدواج کردین…