رمان سرا
دانلود رمان جدید رمان عاشقانه
رمان سرا
مطالب محبوب
رمان امانت خدا

دسترسی به رمان امانت خدا اثر فاطمه.ق دانلود فایل PDF (با لینک مستقیم) – ویرایش جدید و بهبود یافته + مخصوص موبایل)

رمان، داستان یک درد بزرگ است!؟ دردی که شاید در ظاهر در اجتماع الان امری پذیرفتنی و آسان باشد اما تا درون ماجرا نباشید و دردش را با تمام وجود حس نکنید؛ به رنج آن پی نمیبری!؟ من این درد رت با ذره ذره وجودم حس کردم؟! عذاب کشیدم اما توان گفتن نداشتم یا بهتره بگویم گوشی برا شندیدن نبود؟! من بودم و من!….؟ و چقدر سخت است تنهایی؟! …

نمونه ای از نثر رمان امانت خدا

از خونه که بیرون اومدم با همه‌ی قدرتم دویدم حتى صدا زدنای عموم هم مانع ام نبود. اینقد دویدم که نفسم بالا نمیومد‌. کم کم راه رفتم انقد راه رفتم و فک کردم که نفهمیدم کی شب شد. گوشی هم نداشتم که زنگ بزنم. به اتوبوس به خونه خودمون رفتم تا تصمیمی رو که گرفتم رو اجرا کنم. رفتم خونه اما تازه یادم افتاد کلید ندارم. با کلی سختی و زحمت از دیوار پریدم تو حیاط خونه، همه جا تاریک بود. اروم اروم به سمت در ورودی رفتمو و در رو باز کردم. کلید لامپ راهرو رو پیدا کردم و لامپ رو روشن کردم. به سمت اتاق خودم رفتم. چقد خونه سوت و کور بود. از تاریکی و تنهایی متنفر بودم حالام چیزی نصیبم شد هر دو اینا بود.

خنده داره واقعا!؟ روزگار طوری می‌چرخه که از هر چی بدت میاد سرت میاد!؟ به خاطر همین تنفر یا ترس نمدونم چیه!؟ تند تند کوله مو از زیر تخت بیرون کشیدمو هر چی دم دستم بود و بدرد بخور بود ریختم تو ساک کارت ملی و شناسنامه مو می‌خواستم، رفتم تو اتاق بابا اینام؛ چه حس خوبی داشت، بوی ادکلن تلخ و سرد بابا و عطر شیرین مامان توفضای اتاق بود. عکس دو نفره شون بالای تخت و….. رفتم تو تختشون، چقد سرد بود درست عین الانشون!؟ بلند شدم رفتم لامپ رو روشن کردم برگشتم رو تخت عکس رو از میخ دیوار جدا کردمو بغلش کردم دراز کشیدم رو تخت؛ چقد دلم برا مامان و بابا تنگ شده بود امیر عباس راست

می‌گفت نباید بی انصافی کنم اونا پدر و مادر بدی هم نبودن؛ بابا هر از گاهی باهام مردونه حرف میزد و به قول خودش درس زندگی می‌داد و مامانم که بهمون محبت می‌کرد. اگه بخوام دقیق بشینم و محاسبه کنم این آخرا با هم خیلی بد شده بودن!؟ عکس تو بغلم بود چشمام کم کم بسته شد. با حس اینکه یکی چیزی روم بذاره چشمامو باز کردم‌. مامان داشت از اتاق می‌رفت بیرون که من بلند شدم. برگشت سمت من و کلید لامپ هم زد و گفت: هنوز نتونستی باهاش کنار بیای؟ گفتم: نه؛ مگه شما و بابا تونستین؟ چه حرف خنده داری اگه می‌تونستین که دیگه جدا نمی‌شدین؟ مامان: زود قضاوت نکن مامان! تو چند ماه آخرو که دیدی؟! …

با رمان بوک همراه باشید و این رمان را بخوانید: رمان امانت خدا

  • اشتراک گذاری
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • admin
  • 26 بازدید
  • برچسب ها:
مطالب مرتبط
موضوعات
ورود کاربران

کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان سرا " میباشد.