دانلود رمان بهار سرد pdf از علیرضا خواستار
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه
خلاصه رمان بهار سرد
جهاد ماهر، پسری مصریست که در عنفوان جوانی، اِِقدام به ترور ناموفق یکی از افسران عالی رتبه ی کشور مصر می کند. حالا او پس از هشت سال اسارت در زندان های دیکتاتور، آزاد شده و می خواهد شغلی برای خود دست و پا کند. در این میان، آشنایی جهاد با دختری به نام اََسما، او را با گذشته ی خود پیوند می دهد، گذشته ای که اگرچه مدت هاست با آن دسته و پنجه نرم می کند و از آن کناره می گیرد اما حالا با وارد شدن اَسَما به زندگی اش، دوباره اوج می گیرد و فوران می کند!
رمان های پیشنهادی:
دانلود رمان پای مرام
دانلود رمان سالواتوره
قسمتی از رمان
عمو رجب، من و جهاد میریم تا دفتر خانوم و زود میایم. رجب همان طور که سیفون را کشید در چهارچوب در ظاهر شد: _ کجا با این عجله؟ هادی شانه ای بالا انداخت:
_ دستور خانوماست، میشناسیشون که، اجرا نشه غر میزنن. رجب شلوار نیمه بالا کشیده اش را کامل کرد و کمربندش را محکم کرد: _ جهادو کجا میبری من دست تنهام.
هادی به طرف من برگشت و به پله ها اشاره کرد: _ نترس زود میارمش، خرمای اسکندریه آفت نداره. این آخری را با پوزخند شوخی ادا کرد اما نمی دانم چرا از اطلاعات کاملش خوشم نیامد اینکه می دانست من اهل اسکندریه هستم و…
یعنی همه ی این ها را اسما به او گفته بود؟ اسما چه چیزهایی راجع به من می دانست و من خبر نداشتم؟ نکند؟ نکند منوم…؟ هرچی در این پازل معماوار بیشتر می گشتم،
بیشتر و بیشتر گیج می شدم و هنوز گنگ لیچارهای دیشب آلا بودم که بدجور از طرف نوال بارم کرده بود.
پشت یکی از میزهای اتاق اسما نشسته بودم و هادی یکی یکی عکس ها را مقابلم می گذاشت، استرس شدید مانع از تکلمم می شد و فکر روزهای بازجویی هنوز وحشت عرق ریختن را به یادم می آورد.
اسما این بار با یک کت و دامن شیک و جوراب شلواری کلفت مشکی عرض اتاق را رژه می رفت و با خودکاری به پیشانی اش ضرب گرفته بود: _ یعنی خودتم نمی دونی چرا بعضی از روزنامه ها روت تمرکز کردن؟ دستی به ریش های کم پشتم کشیدم:
_ من یه بار برای ملاقات با جناب پاشا جلوی در باشگاه الشباب رفتم و یه بارم برای گرفتن وقت ملاقات با شما از شلوغی جمعیت استفاده کردم و خودمو به راغب رسوندم.
ناخن های لاک زده اش را به دندانش چسبانده بود، ناخن هایی که با رنگ قرمز کت و دامنش هماهنگی خاصی داشت: اسما_ کدوم روز؟ دقیقاً چه روزی راغبو دیدی؟
نگاهم را از او گرفتم و به چهره ی هادی که نگران فیلم های دوربین را عقب و جلو می کرد انداختم: من_ همون روزی که خبرنگارها برای مصاحبه ریخته بودن اینجا.