رمان سرا
دانلود رمان جدید رمان عاشقانه
رمان سرا
مطالب محبوب
رمان گانگرن

دسترسی به رمان گانگرن اثر هاجر ضیاپور دانلود فایل PDF (با لینک مستقیم) – ویرایش جدید و بهبود یافته + مخصوص موبایل)

حکایت عشق دیرینه‌ میان دو جوان هم خون پسر عمه و دختر دایی که بنا بر مصلحت خانواده و دشمنی برادر بزرگتر، دختر به اجبار به عقد پسرخاله درمیاید! سال‌ها بعد دوباره سرو کله‌ی پسرعمه‌ی عاشق پیشه پیدا می‌شود و تلاشش برای رسیدن به عشق از دست رفته‌اش، زندگی دختر دایی را به چالش می‌کشد… شایان ذکر است این داستان برگرفته از واقعیت می باشد …

نمونه ای از نثر رمان گانگرن

چادر جا ماند مادر آن قدر هول بود که آرزویش را بیخیال شد! چادر عقد خودش که سر عقد صراحی هم سرش انداخته بود و قصد داشت سر بقیه دخترانش هم بیندازد همان گوشه تا شده و دست نخورده باقی ماند و مرا بدون چادر محبوبش کشان کشان تا اتاقی که چند تن از خانم ها نشسته بودند برد. احساس می‌کردم با هر قدم که با او بر می‌داشتم به دالان مرگ نزدیکتر می‌شوم. چطور متوجه نشدم امشب قصد داشتند عقدم کنند؟ کی رسم بود برای صحبت و قرار و مدار عروسی خانم‌ها هم بیایند؟ چطور از سر و صداها متوجه نشدم؟ آن قدر غرق در فکر و خاطرات خودم شدم که غافل ماندم. هر چند دیگر کار از کار گذشته بودو کاری از دستم

بر نمی‌آمد. اینجا آخر خط بود. قصه تمام می‌شد و من عاشقی بودم که فرجامی نداشت. با عجز نالیدم: ننه! نشنید شاید هم خودش را به نشنیدن زد. دست لرزان و بی‌جانم را بر روی پنجه‌هایش که دور بازویم پیچیده بود گذاشته و نالیدم: ننه تورو خدا! محکمتر دستم را کشید به درگاه اتاق که رسیدیم نفسم بند رفت. مادر تن نیمه جانم را هدایت می‌کرد. سکندری خوردم. دست پشت کمرم گذاشت و کنترلم کرد. با ورودم صدای کل کشیدن بلند شد، گوش خراش و روح خراش وحشت زده به افراد حاضر نگاه کردم. اگر بگویم هیچ کس را نمی‌شناختم دروغ نگفته‌ام. آن لحظه مغزم کار نمی‌کرد، قدرت تشخیص نداشتم. از لای در باز اتاق نگاهی به اتاق مردانه انداختم.

اول پدر و برادرهایم و خانواده موسی در بالا نشین اتاق به چشمم آمدند. حسینعلی متوجه نگاه دزدکی‌ام شد و چشم غره‌ای مهمانم کرد. حضور کسی را پشت سرم و بعد سنگینی دستش را روی شانه‌ام احساس کردم. صراحی بود که با مهر نگاهم می‌کرد. اما حس مهربانی ساطع شده از نگاه او هم نتوانست ذره‌ای از آشفتگی‌ام را کم کند. با هدایت دست او و مابین تعارفات خاله زنکی زنان حاضر که متوجه بیشترش نشده بودم بالای مجلس نشستم و زیر چشمی به جای خالی کنارم نگاه کردم. چند دقیقه بعد با یا الله یا الله گفتن آقایان آن جای خالی با وجود موسی پر شد و من گیج و گیج تر چشم گرفته و به روبرو خیره شدم …

با رمان بوک همراه باشید و این رمان را بخوانید: رمان گانگرن

  • اشتراک گذاری
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • admin
  • 41 بازدید
  • برچسب ها:
مطالب مرتبط
موضوعات
ورود کاربران

کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان سرا " میباشد.