دسترسی به رمان گریگور و رمز سرپنجه (جلد پنجم مجموعهی تاریخ اعماق زمین) اثر سوزان کالینز دانلود فایل PDF (با لینک مستقیم) – ویرایش جدید و بهبود یافته + مخصوص موبایل)
همه در دنیای زیرزمینی تمام تلاششان را کردهاند تا متن پیشگویی زمان را از گریگور پنهان کنند …
نمونه ای از نثر رمان گریگور و رمز سرپنجه
گریگور از سر خشم داد کشید که اما صدایش به خاطر بسته بودن دهانش خفه شد. به زور از جایش بلند شد و کورکورانه به سمت در سلولش رفت و خودش را به آن کوبید، فایدهای نداشت. در سنگی ضخیم فقط به شانهاش آسیب میزد. برای مدتی به فریاد زدن ادامه داد، اما سر آخر از آن هم دست کشید. هیچ صدایی از بیرون شنیده نمیشد. اگر هم نگهبانی آنجا بود، ساکت مانده بود و جوابی نمیداد. کنار در نشست و سعی کرد خودش را کنترل کند اما کار راحتی نبود. حس آتشین همزمان با بسته شدن در توی وجودش شعله کشیده بود. بیقرار بود آن هم بدون این که راهی برای خالی کردن احساسش داشته باشد. مثلاً این که با یک موش
صحرایی بجنگد. نمیتوانست از زور زدن برای پاره کردن نوار چرمی که مچهایش را بسته بود دست بردارد. نمیتوانست از سر استیصال داد نکشد، دلش میخواست یک نفر را بکشد. به خودش گفت: آروم باش آروم باش! چند نفس عمیق کشید و سعی کرد وضعیتش را سبک سنگین کند. صدای ریپرد دوباره در سرش پیچید که میگفت: نقشت چیه؟ این تا حدی به تمرکز کردنش کمک کرد با خودش گفت: اولین کاری که باید بکنم اینه که دستهام رو باز کنم آنها شمشیرش را نبرده بودند، پس حتماً میشد یک راهی پیدا کرد. گریگور از کنار دیوار حرکت کرد تا به یکی از گوشهها رسید. آرام بند شمشیر را چرخاند و سلاح را پشت سرش برد.
نوک شمشیر را کنج دیوار گذاشت و دستهاش را به کمرش تکیه داد. تیغه شمشیر خیلی تیز بود و گریگور با کشیدن چرم روی آن در عرض چند دقیقه دست هایش را آزاد کرد. بعد هم دهانش را باز کرد. حالا میتوانست فریاد بکشد، اما به خودش زحمت نداد. میدانست که هیچ کس برای نجاتش نمیآید. همه جا تاریک تاریک بود حتی برایش یک شمع هم نگذاشته بودند. چراغ قوهای که یورک به او برگرداند… کجا مانده بود؟ یک جایی توی شلوغی بیمارستان گمش کرده بود. در سنگی همۀ چهارچوب را کامل پوشانده بود و نمیگذاشت حتی باریکه نور به داخل بیاید. گریگور دور اتاق راه رفت. اتاق کوچکی بود؛ تقریبا سه متر در سه متر …