رمان سرا
دانلود رمان جدید رمان عاشقانه
رمان سرا
رمان گریگور و نفرین خونگرم‌ها

دسترسی به رمان گریگور و نفرین خونگرم‌ها (جلد سوم مجموعه‌ی تاریخ اعماق زمین) اثر سوزان کالینز دانلود فایل PDF (با لینک مستقیم) – ویرایش جدید و بهبود یافته + مخصوص موبایل)

نوبت پیش گویی خون فرارسیده؛ همان پیشگویی که گریگور آن را از سفر قبلی‌اش به دنیای عجیب و غریب زیرزمینی همراه خود آورده بود. حالا او و بوتز باید برای یافتن درمان طاعونی که جان موجودات خونگرم را به خطر انداخته به دنیای زیرزمینی بازگردند، اما مادرشان اجازه این کار را به آن‌ها نمی‌دهد. تا این که گروهی از موش‌های صحرایی کوچک برای تهدید کردن آن‌ها به خانه‌شان حمله می‌کنند …

نمونه ای از نثر رمان گریگور و نفرین خونگرم‌ها

همین که ایکاروس به زمین خورد، گریگور صدای شکستن استخوان‌های گردنش را شنید. خفاش بلافاصله مرد. در بدنش هیچ حرکتی به جز بیرون ریختن خون از تاول‌های بنفش دیده نمی‌شد. نیویو گفت: بهش دست نزنین. اما هشدارش به نظر غیر ضروری می‌آمد، چون تقریبا همه به طور غیرارادی داشتند از بدن از هم پاشیده شده خفاش فاصله می‌گرفتند. گریگور از عقب به یک سوسک خورد و از پشت روی او افتاد. دو تا خفاش هم موقع از زمین بلند شدن به هم برخورد کردند. فقط مادر گریگور، که موقع به زمین افتادن این موجود هولناک، در چند قدمی‌اش ایستاده بود. از جایش تکان نخورد. او بونز را محکم در بغل گرفته، و از

وحشت به زمین چسبیده بود. گریگور از جایش بلند شد و به سمت او دوید. سلووت دستور داد: جسد رو بسوزونین. ریپرد داد زد: نه! اما سه تا سرباز از قبل مشعل‌هایشان را پایین انداخته بودند. ریپرد داشت از خشم دندان‌هایش را روی هم فشار می‌داد. -نه! بعد فریاد زد: همه برین بیرون! فرار کنین! وقتی مشعل‌ها به ایکاروس خوردند، گریگور دلیل واکنش عصبی ریپرد را فهمید. چند لحظه‌ای که از سوختن موهای خفاش گذشت چیزهایی کوچک و سیاه شروع به بیرون پریدن از بدنش کردند ویکوس فریاد کشید: کک‌ها! فرار کنین! گریگور بوتز را بغل کرد، بعد بازوی مادرش را گرفت و او را به سمت نزدیک‌ترین خفاش که ملکه آتنا بود کشاند.

احتمالا آدم نمی‌توانست بدون اجازه گرفتن همین طور بپرد روی پشت یک ملکه، اما حالا وقت رعایت کردن ادب و این حرف‌ها نبود. همین که آن‌ها به هوا می‌رفتند، گریگور موش‌ها و سوسک‌ها را می‌دید که به سمت تونل‌هایی که به ریگی‌لیا می‌رفت، می‌دویدند. خفاش‌ها همه آدم‌های روی زمین را به هوا برده بودند. کک‌ها دیوانه وار از جسد شعله ور خفاش بیرون می‌جهیدند. ویکوس صدا زد: به سمت اطاقک سلطنتی! هیچ کس وارد شهر نشه! ملکه آتنا راهش را کج کرد و آن‌ها را به سمت بخش منحنی و بزرگی در بالای استادیوم برد. آن‌جا گریگور را به یاد جایگاه‌های مردم پولدار، در استادیوم ینکی می‌انداخت. خانواده سلطنتی حتما از آنجا …

با رمان بوک همراه باشید و این رمان را بخوانید: رمان گریگور و نفرین خونگرم‌ها

  • اشتراک گذاری
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • admin
  • 25 بازدید
  • برچسب ها:
مطالب مرتبط
موضوعات
ورود کاربران

کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان سرا " میباشد.