دسترسی به رمان سفر شگفتانگیز گریگور (جلد اول مجموعهی تاریخ اعماق زمین) اثر سوزان کالینز دانلود فایل PDF (با لینک مستقیم) – ویرایش جدید و بهبود یافته + مخصوص موبایل)
داستان پسری آرام و ساکت را روایت میکند که برای تحقق بخشیدن به سرنوشت -و پیدا کردن پدرش- پا به ماجراجویی خطرناکی در دنیایی عجیب، زیر پوست شهر نیویورک میگذارد. زمانی که گریگور از میلههای آهنی کف رختشوی خانهی آپارتمانش به پایین میافتد، وارد دنیایی تاریک و نمور میشود که در آن، عنکبوتها، موشها و سوسکها به شکل نه چندان مسالمت آمیزی با انسانها زندگی میکنند. این دنیا در آستانهی جنگ قرار دارد و حضور گریگور اتفاقی نیست. او بر طبق یک پیش گویی قدیمی، نقشی در آیندهی نامشخص این دنیای تاریک ایفا خواهد کرد. اما …
نمونه ای از نثر رمان سفر شگفتانگیز گریگور
تاریکی آن قدر به چشمهای گریگور فشار میآورد که حس میکرد انگار تاریکی هم مثل آب سنگینی دارد. پیش از این هیچ وقت نشده بود که او کاملاً بدون روشنایی بماند. همیشه نوری بود. نور خانه، خیابان، نور چراغ ماشینها و نور چشمک زن ماشین آتش نشانی که بعضی وقتها از پنجره کوچک اتاقش به درون میتابید. اینجا همین که چراغ نفتی را با فوت خاموش کرد انگار کاملاً حس بیناییاش را از دست داد. وسوسه شد که دوباره چراغ را روشن کند، اما قصد داشت نفت را نگه دارد، اگر بخواهد از ریگیلیا بیرون برود، بدون چراغ گم میشود. بوتز صدای خس خسی در آورد و بعد خودش را از پشت محکم به گریگور چسباند. گریگور دستهایش را
دور او حلقه کرد. پیشخدمتها برای آنها تختهای جدا آماده کرده بودند، اما بوتز همان اول یکراست با گریگور از تخت او بالا رفته بود. کار سختی نبود که بخواهد از زیرزمینیها به خاطر جریان تخت معذرت خواهی کند. همه میدیدند که بوتز به زحمت میتواند چشمهایش را باز نگه دارد و خود گریگور هم حتما به نظر خیلی خسته میآمد، اما او خسته نبود. آدرنالین با چنان سرعتی داشت در خونش ترشح میشد که حتی میترسید دیگران بتوانند صدای ضربان قلبش را از پشت پردههای ضخیمی که اتاق خواب آنها را از هم جدا میکرد، بشنوند. خوابیدن، آخرین کاری بود که میتوانست انجام دهد. آنها را قبل از خواب دوباره به حمام برده بودند.
بوتز جداً حمام لازم داشت چون علاوه بر خوراک که سرتاپایش را پوشانده بود موهایش را هم با یکجور پودینگ کثیف کرده بود. گریگور هم مخالفتی نکرد. حمام جای بیسر و صدایی برای او فراهم میکرد که در آن میتوانست به نقشه فرارش فکر کند و این شانس را هم به او میداد که بدون این که مشکوک به نظر برسد از دولست درباره سیستم آبی قصر سوال کند. گریگور پرسید: شماها چطوری جریان آب سرد و گرم دارین؟ دولست به او گفت که آب از سرچشمه هایی از آب سرد و گرم فرستاده میشود. گریگور جوری که مثلا از همه چیز بی خبر است، پرسید: و بعد دوباره برمیگرده و توی چشمهها خالی میشه؟ دولست گفت: نه، این آب دیگه تازه نیست …