امیر در شب ازدواج خود با آرام، ناپدید میشود. در پی ناپدید شدنش، اتفاقاتی روی میدهد که آرام اسراری دربارهی امیر متوجه میشود و این فهمیدن باعث شعلهور شدن دوباره عشق قدیمی آرام میشود …
رمان های پیشنهادی:
دانلود رمان در خلوت یک گرگ
دانلود رمان بی تو میگیره نفسم
قسمتی از رمان
علی: کم مونده بود یه دست کتک بهم بزنه! اصلا از هرچی خواستگاری بود پشیمونم کرد. حمید خنده ای بلند سر داد و باعث نگاه افراد شرکت شد. پویا حس خوبش را پشت نگاه سرد و بی تفاوتش پنهان کرد. پویا: آقا حمید کنجکاوی رو بذار واسه بعد. برین به کارتون برسین. وقت نداریم.
حمید دستش را به صورت اطاعت کنار پیشانی اش گذاشت و با لبخندی که روی لبش جا خوش کرده بود به اتاقش رفت و علی زهرماری زیر لب نثارش کرد. پویا سریع در اتاق را بست و شماره آرام را گرفت و در کمال تعجب رد تماس شد و ثانیه ای بعد پیامی از آرام برایش رسید. پیام را باز کرد و سریع آن را خواند.
“با مامانم حرف می زنم، بعدا خودم زنگت می زنم” پویا مشغول ادامه نقشه های روی میزش شد؛ اما فکرش مشغول حرف هایی بود که آرام به علی زده بود. دوست داشت هرچه سریعتر با آرام صحبت کند. خسته تر از همیشه به خانه بی بی گل رسید.
ساعتش ده شب را نشان می داد؛ اما هنوز خبری از تلفن آرام نشده بود. از ماشینش پیاده شد و خواست در حیاط را ببندد که متوجه شد تاکسی کنار در خانه نگه داشت و آرام از آن پیاده شد. آرام با چهره ای پکر و چشمان قرمزش از گریه به سمت پویا پا تند کرد. قلب پویا از چهره به هم ریخته و صورت گریان آرام فرو ریخت، در خانه را رها کرد و به
سمت آرام رفت. پویا: آرام چته؟ این موقع شب چرا با تاکسی اومدی؟ چیزی شده؟ آرام با هق هق سرش را تکان داد. پویا: ه… هیچی ن… نشده! پویا با قلبی که از استرس به تندی می تپید، به چشمان آرام نگاه کرد. شانه های آرام را با دستانش تکان داد و گفت:
پویا: ِد لامصب حرف بزن. سکته کردم! آرام به آغوشی که همیشه برایش منبع آرامش بود، پناه برد. آرام با صدای گرفته اش به خاطر گریه هایش گفت: آرام: من اضافی ام؟ پویا آرام را از آغوشش بیرون کشید و نگاهش کرد.