رمان سرا
دانلود رمان جدید رمان عاشقانه
رمان سرا
دانلود رمان هست های نیست pdf از رهایش

دانلود رمان هست های نیست pdf از رهایش

با لینک مستقیم برای اندروید و کاپیوتر

ژانر رمان: معمایی،مذهبی،عاشقانه

خلاصه رمان هست های نیست

دارا در جستجوی هویت و پدرش به ایران باز میگردد و پرده از معماهایی برمیدارد که باعث فوت پدر بزرگ دارا میشود …

دارا با همکاری مارال در پی کشف حقیقت بر می‌آیند و با وقوع عشق و عاشقانه های بین مارال و دارا با وجود دین متفاوت

دارا و مارال با مخالفت خانواده و قوانین روبرو میشوند

رمان های پیشنهادی:

دانلود رمان سعادت آباد

دانلود رمان اجبار هوس

 

بخشی از رمان 

شهر شلوغ بود و جمعیت تـوى هـم لـول مـی خـوردن. عجیب تر از این شلوغی، نوع رانندگی ها بود، عجیبتر از نوع رانندگی هـا
هـم موتورسوارهایی بودن که بین ماشین۳ها ویراژ می دادن و چنـان هـم بـا مـهـارت موانع رو رد می کردن که انگار خیالشـون
از داشتن یـه دکمه ی پرواز راحته که می تونه در شرایط بحرانـی عمـل کنـه و اونها رو نجـات بـده. از لحظه ای که قربانی رو تو
لابی هتـل دیـده بود تا اون موقع که چیزی حدود یک ساعت می گذشـت جـز صـبـح بـه خـیـر قربانی و تشکر اون حـرف دیگه ای
بینشون رد و بدل نشده بود. خوب بود که این راننـده تـا ایـن حـد ساکت بود، خصوصا با فارسی کمی که می تونست حرف بزنه
یا حتی می تونست بفهمه.ماشین پشت چراغ قرمز چهارراهی ایستاد، چند موتوری از کنارشون رد شدند. ایـن بار انگار نگاه
متعجبش از دیـد قربانی دور نمونـد کـه براش توضیح داد: اینجـا قـانونمانون خیلی رعایت نمی شه. قانون رو می دونست اما مانون؟
پرسید: مانون؟قربانی خندید و توضیح داد: همون قانون. یه جور اصطلاحه.سری به علامت فهمیدن بالا و پایین و زیرلب تکرار کرد:
مانون.صدای خنده ی قربانی سرش رو به چپ چرخوند، قربانی دنده رو جا زد، ماشین رو به حرکت در آورد و گفت:

دانلود رمان هست های نیست رهایش

مانونو نمی خواد یاد بگیرین. همـون قـانون بگین کافیه. به من گفتن فارسی بلدین، بلدین دیگه؟بلـد بـود؟ چیزهایی از بچگیش
به خاطر داشـت. شعرهایی که گاهی مادرش زیرلب زمزمه می کرد یا مکالماتی تلفنی که همیشه مادرش رو غمگین می کرد و ناراحـت.
از تماس هایی که به زبون فارسی توی خونه اشـون برقرار می شـد متنفر بود. گریه هـای مـادر رو بعد از اون تماس هـا بـه خـاطر داشت.
از مادر عصبی ناراحـت بعـد از اون مکالمه هـا، وقتی اون طور محکم بغلش می کرد و هق می زد می ترسید. انگار شرطی شده بود.
شنیدن این زبـون حـس تلخ و گزنده ای رو تو وجودش تزریق می کرد. حس دلخوری مادر، غمگین بودنش، آغوش های پرترس و مضطربش،
یـه حـسدور بد.موبایلش رو از جیب کت بیرون کشید و ساعتش رو به وقت تهران تنظیم کرد. جمله ی قربانی سرش رو از موبایل بیرون آورد.
اون برج میلاده، المـان شـهـری ایـن شـهـر یـه وقتـهـایـی ایـن آسمون انقدر کثیفـه کـه از اون پایین این دراز دیلاقو نمی تونیم ببینیم
امـا خـب بـه وقتـهـایـی هـم هـوا خـوب باشـه مـی شـه دیـدش. حالا خوبـه بـاز گـذر شـمـا بـه اون پایین پایین ها نمی خوره.
یعنی اگـه بخـوره که دیگه آبروی ما رفته. جسارت نباشه، چند روز می مونین؟از کلمه های تند و پشت همی که قربانی ردیف کرده بود
چیز زیادی سرش نشـد امـا سؤال آخر رو فهمید و به زبون خودش جواب داد: وان ویک.

 


  • اشتراک گذاری
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • admin
  • 331 بازدید
  • برچسب ها:
مطالب مرتبط
موضوعات
ورود کاربران

کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان سرا " میباشد.