رمان سرا
دانلود رمان جدید رمان عاشقانه
رمان سرا
رمان فاتح [جلد ¹] pdf از کوثر ناولیست

 

دانلود رمان فاتح [جلد ¹] pdf از کوثر ناولیست

با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر 

ژانر رمان: عاشقانه، انتقامی، معمایی، جنایی

 

خلاصه رمان فاتح [جلد ¹]

شهرزاد و امیر عاشقانه‌ یکدیگر را دوست دارند. اما با فرار باران؛ دخترعموی امیر به همراه بنیامین عموی شهرزاد؛ پای شاهان که برادر باران است و از قضا وکیل ماهری است به قصه باز می‌شود… شاهان که طبق رسمی خانوادگی در شرف ازدواج با دخترعمویش بانو؛ یعنی خواهر امیر است در راه پیدا کردن خواهرش؛ شهرزاد را در عمارت پدربزرگش اسیر می‌کند… در این بین؛ عشقی که زاده‌ی انتقام است جوانه میزند و این جوانه نبردی سخت به راه می‌اندازد… اما با بازگشت شخصی آشنا از گذشته؛ مسیر داستان عوض می‌شود…

رمان های پیشنهادی:

دانلود رمان راز شبانه

دانلود رمان آنهدونیا

قسمتی از رمان

نگاهی به چهره اش میاندازم با توجه به سنش خیلی خوب مانده بود درست بود که گرد سپیدی روی موهایش نشسته بود اما به جز خط لبخندش هیچ چروک دیگری در صورتش دیده نمیشد. البته خط لبخندش هم سطحی و کم رنگ بود. شاید زیاد لبش رو به خنده باز نمیشود در یک کلام با توجه به سن پنجاه و پنج ساله اش حسابی جوان مانده بود.

البته حق هم دارد. مامان طلا میگوید مرد موفق هیچ وقت پیر نمیشود. از چهره اش نمیتوان نتیجه ی دادگاه را حدس بزنم آخر چهره اش با هر گونه احساسی قهر است. آن شب همین طور بود بیروح و خالی از احساس راستی آن مرد اصلا احساس دارد…؟

میکروفون را بالا میبرم و به سمتش نزدیک میشوم که خبرنگار زن دیگری مرا کنار میزند و میکروفون را جلویش میگیرد نگاه بد و پر از کینه ای به او میاندازم در طویله او را پرورش دادهاند؟ یادم باشد بعد از این هیاهو حتماا از خجالتش در بیایم.

خبرنگار میکروفن را کمی بالاتر میبرد و با لحن مشتاقی لب میزند: – آقای ارجمند؛ میتونید بهمون بگید نتیجهی دادگاه چی شد؟ بالاخره بعد از چند ماه حکم نهایی صادر شد؟ مسعود نگاهی سرد به خبرنگار میکند. قسم میخورم اگر مجبور نبود و برای وجههاش بد نبود همین حالا از اینجا فرار میکرد.

نگاهش را اندکاندک روی اطراف میچرخاند و با صدایی جدى کلمات را از بین لب هایش بیرون میدهد: – متأسفانه على رغم همه ی تلاش هامون پرونده شکست خورد و خون یه انسان روی زمین موند. به دنبال حرفش هیاهو اوج میگیرد. مسعود ارجمند شکست خورده بود؟ امروز را باید در تاریخ ثبت میکردند خودم را به زحمت به جلو هل میدهم و میکروفون را نزدیک صورتش میگیرم:

– آقای ارجمند؛ یعنی میگین پرونده رو به پسرتون باختین؟ نگاهش به نگاهم گره میخورد نگاهی سرد؛ یخ… انگار دست روی نقطه ضعفش گذاشته بودم… شکست کمی بعد رنگ نگاهش تغییر میکند و تفکر در چهره اش جان میگیرد یعنی مرا به خاطر آورده بود؟ مگر میشد زبان درازی آن شبم را کسی از یاد ببرد؟ به جای او صدای دیگری بلند میشود که میگوید:

– یه ضرب المثل هست که میگه سر بی گناه تا پای دار میره اما بالای دار نمیره. نگاه ها به سمت مرد جوانی که کنار مسعود جای گرفته بود کشیده میشود. هاله ای از چهره ی مسعود در چهره ی مرد جوان دیده میشد. شاید پسرش بود همان وکیل جوانی که توانسته بود او را در دادگاه مغلوب کند او را نمیشناسم.

یعنی شب خواستگاری او را ندیدم اصلا چرا یک برادر نباید در خواستگاری خواهرش حضور داشته باشد؟ شاید هم به این شکل میخواسته عدم رضایت خود را ابراز کند انگار تعدادی از خبرنگارها او را میشناسند. همان تعداد به سمتش هجوم میبرند و یکی از آنها صدایش را بالا میبرد: – آقا شاهان تبریک میگم… یه پروندهی سخت و غیر ممکن رو بردین.

  • اشتراک گذاری
خرید کتاب
40,000 تومان
دانلود بلافاصله بعد از پرداخت
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • admin
  • 425 بازدید
  • 40,000 تومان
  • برچسب ها:
دیگر نوشته های
موضوعات
ورود کاربران

کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان سرا " میباشد.