دسترسی به رمان رویاهای خطرناک اثر لارن دیستفانو دانلود فایل PDF (با لینک مستقیم) – ویرایش جدید و بهبود یافته + مخصوص موبایل)
اگر در رمانهای هریپاتر، هاگوارتز نام مدرسهی جادوگرها بود، در کتاب رویاھای خطرناک اثر لارن دیستفانو، برامسر، نام مدرسهی بچههای یتیمی است که دارای استعدادی خارقالعاده هستند. پلام یکی از همین افراد با استعدادی خاصتر و هیجانانگیزتر از دیگران است: او میتواند رویاهای خود را کنترل کند و آنطور به آنها شکل دهد که خود دوست دارد؛ اما این ویژگی او، باعث رخ دادن اتفاقات ناگواری میشود که ناگهان همه چیز را تغییر میدهند …
نمونه ای از نثر رمان رویاهای خطرناک
پلام وین آرتم و گوییندل خودشان همدیگر را انتخاب کردند. دکتر آباران به آنها این طور گفته بود و البته اشتباه هم نبود. آنها از نوزادی در برسمر بودند و احتمالاً از همان موقع، خوابهای مشترک میدیدهاند. البته راهی وجود نداشت که بتوان از این موضوع کاملاً مطمئن شد. پلام قبل از همه چهار دست و پا راه رفتن را یاد گرفت و کشان کشان خود را در اتاق بازی به گوییندل رساند. بعد از او هم، وین و آرتم همین کار را انجام دادند. وقتی یکی از آنها گریه میکرد به نظر میآمد سه نفر دیگر هم در ناراحتی او شریک هستند. تمام پرستارهای برسمر به این موضوع اشاره کرده بودند. دکتر آباران آزمایشهای مختلفی روی ارتباط بین آنها انجام داد.
کلاسهایشان را از هم جدا میکرد و آنها را به خوابگاههایی میفرستاد که تا حد ممکن از هم دور بودند. بعضی وقتها، تا چند روز یا حتی چند هفته همدیگر را نمیدیدند. اما هیچ کدام از این کارها اهمیتی نداشت. آنها همیشه در رویاهایشان همدیگر را میدیدند. هیچ وقت برای پیدا کردن هم نیازی به راهنمایی یا آموزش نداشتند. این اتفاق خود به خود میافتاد. آن اوایل، رویاها لذت بخش و دلپذیر بودند. پلام خاطرات محو و دوری از تاب سواری، شنا، آفتاب و خندیدن به یاد میآورد. اولین هیولا سایهای شبیه یک مرد با کت بلند و کلاه بود که وقتی نزدیک میآمد به اژدها تبدیل میشد. آنها آن زمان هشت سال داشتند. پلام آن
رویا را خوب به یاد میآورد؛ چون در شب تولدش اتفاق افتاده بود. البته نه سالگرد تولد واقعی او بلکه سالگرد روزی که دکتر آباران او را پیدا کرده بود. روز تولد حقیقیاش را نمیدانست. اول کار، آنها از اژدها نترسیدند. تا به حال زندگی کودکانهشان به آنها چیز ترسناکی نشان نداده بود و معنی ترس را نمیدانستند اما یک دفعه اژدها آرتم را میان چنگالهایش گرفت و پروازکنان با خود برد. ساعت ها طول کشید تا او را پیدا کنند. باید از کوههایی بالا میرفتند که سر در ابرها داشتند و در سایههایی به سیاهی شب قایم میشدند. آرتم به شدت وحشت زده بود وین به فکر فرورفته بود و گوییندل کنجکاو بود. اما پلام تصمیم گرفته بود قویترین باشد …