دسترسی به رمان پارادوکس چشمانش اثر آلما شایسته دانلود فایل PDF (با لینک مستقیم) – ویرایش جدید و بهبود یافته + مخصوص موبایل)
جانا دختری که سالها پیش طی یک حادثه پدر و مادرش را از دست میدهد و زمانی که میفهمد پدر و مادرش به دست پرویز فولادوند به قتل رسیدهاند تصمیم میگیرد برای انتقام به عمارت فولادوندها برود و کاری کند که پسر پرویز فولادوند یعنی مسیحا فولادوند عاشقش شود تا بتواند از این قضیه سو استفاده کند و انتقامش را به نحو احسن بگیرد، غافل از اینکه مسیحا یک مرد عادی نیست، او درگیر یک بیماری روانی است و با وجود گذشتهی نامعلوم و شخصیت مرموزش جانا پشیمان شده میخواهد به هر نحوی از آن عمارت شوم فرار کند ولیکن موانعی سد راهش میشود …
نمونه ای از نثر رمان پارادوکس چشمانش
لبهایش را روی همدیگر کشید تا رژش کل لبش را کاور کند و بعد خیره به خودش در آیینه نگاه کرد همیشه وقتی آبی میپوشید مانند فرشتهها میشد و حالا خاتون به خوبی این قضیه را فهمیده بود که اصرار به خرید این لباس داشت. لبهایش را قنچه کرد و رو به خودش گفت: این حجم از زیبایی طبیعی نیستا خانم محترم! _جایی قراره بری؟! هینی کشید و ترسیده همینطور که دستش را روی قلبش گذاشته بود به سمتش برگشت: یه اهنی اوهنی، نمیگی زهر ترک میشم؟! مسیحا ولی مات مانده و بیحرف خیره اش شد و در این میان سیبک گلویش تند تند تکان میخورد! نیشخندی زد و گفت: هوم؟! چیه؟! از حرفی که ظهر زدی پشیمون شدی؟!
سرش را به طرفین تکان داد که باعث شده موهای فراش در هوا رقصان شود و با نیش باز گفت: راحت باش تماما مال خودتم، زن کس دیگهای جز تو نیستم، هر چقدر دلت میخواد نگاه کن! آرام آرام به سمتش قدم برداشت و وقتی درست مقابلش رسید گردنش را طوری چنگ زد که با بالا تنه محکم به او برخورد کرد و بعد از عمد بیشتر او را به تن خودش فشرد که باعث شد جانا دندانهایش را از درد روی هم بفشارد و با صدای خش داری لب زد: فکر کردی این کلکهات جوابه؟! خیره به وضعیتشان گفت: اگه من و تو الان توی این وضعیتیم یعنی جواب بوده! -قرار بود دیگه تلاشی برای اینکار نکنیم! سرش را بالا انداخت و گفت: من نمیتونم زیر قولی که به
خاتون دادم بزنم! حرصی جانا را به دیوار پشت سرشان کوبید و گفت: امشب بهت میفهمونم عذاب واقعی چیه! خندید و گفت: نه که تا حالا عذاب نداده. دستش را جلو برد و خیره به او گفت: ندادم! با اخم گفت: نکن، بردار دستتو! دستش را جابجا کرد و گفت: این دقیقا حسیه که من دارم. با پوزخند در خودش پیچید و ناله وار گفت: این یعنی من تو رو تحت تاثیر قرار دادم! _دادی. مبهوت نگاهش کرد و لب زد: چی؟! _آره توی لعنتی با بقیشون فرق داشتی و من حتی توان اینکه بفهمم این تفاوت از کجا نشأت میگیره رو ندارم! _لعنت بهت من این لباسو دوست داشتم. -من نداشتم. -چرا؟! -زیادی باز بود. -و من قرار نبود جلوی کسی به غیر از تو بپوشمش …