رمان سرا
دانلود رمان جدید رمان عاشقانه
رمان سرا
رمان نامستور pdf از پونه سعیدی، بنفشه

 

دانلود رمان نامستور pdf از پونه سعیدی، بنفشه

با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر 

ژانر رمان: عاشقانه، رئال، مافیایی، ملودرام، آسیب‌اجتماعی، خانوادگی

 

خلاصه رمان نامستور

یکبار وقتی تو بی هوشی بهم دست زد دلم رو شکست، یکبار وقتی سر سفره عقد بود و بهم گفت چاره ای ندارم، باهام راه بیا…. اما من صبر نکردم برای بار سوم دلم رو بشکنه… من پناه بردم به دنیای تاریک تنها مردی که حرف هام رو باور داشت… مردی که خودش راز های سیاه زیادی داشت… هومن…

رمان های پیشنهادی:

دانلود رمان گیوا

دانلود رمان دارکوب

قسمتی از رمان

یخ شده بودم. یخ و منجمد…

با نفسی که به سختی بالا میومد لب زدم اما صدام در نیومد…

هومن ما رو دیده بود!

اگر به زندایی میگفت چی!؟‌

مسلما به زندایی میگفت!

درسته زندایی خواهر بزرگش بود، اما بخاطر اختلاف سنی که داشتند کاملا حس مادرانه به هومن و هما، دو قلو های ته تغاری خانواده اش داشت.

لب زدم – من… من کاری نکردم…

هوا از ریه هام خالی شد.

چشم هاش تو چشم هام چرخید و گفت

– میدونم… خودم شنیدم… کلا نزدیکش نشو…

سر تکون دادم و بغض لعنتی رو عقب فرستادم‌. الان وقت شکستن نبود.

هومن دستی تو موهای مشکیش که روی شقیقه هاش جو گندمی شده بود کشید. بیشتر از ۳۰ نبود اما بعد خودکشی زنش… شکسته شده بود.

بلاخره نگاهش رو از من گرفت و بیرون رفت.

سرم رو پایین انداختم و به گوشیم خیره شدم.

شاید باید منم خودکشی کنم!؟

گوشیم رو تو دستم گرفتم و به عکس پس زمینه اش نگاه کردم.

به لبخند شاد مامان و بابا…

اشکم دوباره ریخت…

خیلی دلم برای هر دو تنگه اما دوست ندارم با خودکشی برم… من میخواستم تو این دنیا کاری کنم، اونارو رو سفید کنم. بعد بمیرم…

اما فعلا که فقط گند زدم …

صدای زندایی و حلیمه خانم اومد.

سریع بلند شدم و از در مطبخ رفتم بیرون.

اشک هام رو پاک کردم. صورتم رو دست کشیدم و کمی خودم رو باد زدم تا حالم بهتر شه.

برگشتم داخل هر دو مشغول چای ریختن بودن.

زندایی نگاهم کرد و گفت

– کجایی وسمه من برای پذیرایی رو تو حساب کردم اونوقت تو همش نیستی.

چیزی نگفتم و رفتم کمک حلیمه خانم.

برای همه چای ریختیم، من شیرینی سفره عقد رو به همه تعارف کردم و حلیمه خانم چای تعارف کرد.

برای شام عقد، دایی یه رستوران رزرو کرده بود و بعد چای و پذیرایی همه رو دعوت کردن برای رفتن به اون رستوران…

بهارک پایین بود و شایان رفت بالا لباس عوض کنه.

میترسیدم برم بالا لباس عوض کنم‌. رو به زندایی که مشغول صحبت با مادر بهارک بود و در مورد موندن شب بهارک اینجا اصرار داشت گفتم

– من میمونم به حلیمه خانم کمک کنم.

بی تفاوت نگاهم کرد و گفت

– باشه… برگشت سمت مادر بهارک و گفت

– شب رسمه بچه ها پیش هم باشن، شما هم تشریف داشته باشید بالا اینهمه اتاق خالیه، چه کاریه برید هتل!

آروم برگشتم پیش حلیمه خانم.

خانواده بهارک از اقوام دور زن دایی بودن، از جنوب فقط برای مراسم اومده بودن، چون فامیل هر دو طرف همه تهران بودند عقد رو اینجا گرفتند…

  • اشتراک گذاری
خرید کتاب
40,000 تومان
دانلود بلافاصله بعد از پرداخت
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • admin
  • 416 بازدید
  • 40,000 تومان
  • برچسب ها:
دیگر نوشته های
موضوعات
ورود کاربران

کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان سرا " میباشد.