دانلود رمان دلارای pdf از حنانه فیضی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه،بزرگسال
دلی و ارسلان باهم رفتن پاساژ و چون دلارای اون روز سرووضعش خوب نبود یکی از بوتیک دارا تحقیرش کرد و خواست از بوتیک بیرونش کنه که ارسلان جنجالی به پا کرد که پای حراست و پلیس باز شد.
رمان های پیشنهادی:
دانلود رمان اسیر یک روانی
دانلود رمان ماه در عقد ارباب
بخشی از رمان
ساکت و بی حرف موندم تا جواب شهره رو بشنوم: -آره چرا که نشه تصمیم خوبیه! دختره تملق گویانه و با چاپلوسی گفت: -وای مرسی شهره جون قربونتون برم من الهی که اینقدر مهربونید شما بهترین و خوشگلترین و نهربونترین مامان بزرگ دنیا میشین! شهره بدون اینکه قبلش نظر من رو بدونه، احتمال خطاب به خدمتکارها گفت: -برید بهش بگین اتاق رو خالی کنه. از این به بعد شیدا توی این یکی اتاق می مونه رزا توی اون اتاق! اگه بگم از شدت تعجب و ناباوری خشکم زد دروغ نگفتم. باورنکردنی بود! یعنی واقعا میخواستن منو از این اتاق بندازن بیرون و اینجارو به اون بدن ؟ پوزخندی روی صورتم نشست. افسوس وار لب زدم: “این دیگه چه زندگی ی تخمی ایه؟!” صدای ضربه به در منو از فکر کشید بیرون.
چرخیدم و اینبار رو به سوی در کردم. وقاحت مگه میتونه در این حد باشه!؟ چطور میتونستن ازمن بخوان جولو و پلاسمو جمع کنم و از این اتاق برم بیرون؟ اصلا چطور روشون میشد همچین چیزی ازم بخوان؟ پس نظر و خواسته و میل من چی میشد این وسط….؟! چند بار دیگه هم به در زدن. اینبار تعلل رو کنار گذاشتم و درو وا کردم. خدمتکار جلو بود و بقیه با کمی فاصله پشت سرش. چشم هام رو صورت های بدون حس خجالتشون به گردش دراومد. تنها کسی که با شرم و ذره ای حس خجالت نگاهم کرد خدمتکاری بود که بریده بریده گفت: -ببخشید شیدا خانم گفتن به شما بگم که اتاق رو خالی کنید و وسایلتونو بردارید و برید اون یکی اتاق! وقتی اون این حرفهارو میزد به این فکر میکردم که بعدها قرار چه اتفاق بدتر از اینی برای من پیش بیاد!؟
چه رفتار زننده ی دیگه ای ممکنه ازشون سر بزنه! با اینکه دلیل اینکار رو میدونستم اما بلند بلند پرسیدم: -چرا!؟ به در گفتم که دیوار بشنده و شنید هم. دختره جلو اومد و با پررویی تمام جواب داد: -چون من نفسم تو اون اتاق میگیره! از وقتی باردار شدم تو فضاهایی که پنجره نداشته باشن حس خفگی بهم دست میده! مثل خودش که حرف هاش رو با صراحت میزد گفتم: -چون به تو حس خفگی دست میده من باید اتاق رو خالی کنم!؟ شرمنده! نمیتونم همچین لطفی بهت بکنم. چون اینو گفتم چشم هاشو واسم درشت کرد و بعد هم ذات کثیفشو به رخم کشید و خطاب به شهره گفت: -میبینین شهره جون!؟؟ با اینکه دلیلش رو بهش گفتم اما بازم اصلا واسش مهم نیست من حالم چقدر بد میشه تو اون اتاق. ازم متنفره کاملا مشخصه…!
نه چرندیاتی که به زبون میاورد برام مهم بود نه این موضوع که درصدد بود تا رابطه ی خراب مارو خرابتر بکنه! شهره چند قدمی جلو اومد و با جدیت گفت: -اگه گاهی مواقع مثل الن مارو درک کنی و دست از لجبازی برداری ممنون میشم! میبینی که نمیتونه تو اتاق بدون پنجره بمونه! با تاسف بهش خیره موندم. این اتاق ذره ای برای من مهم نبود. منی که هیچ دل خوشی ای به این زندگی نداشتم اخه داشتن یا نداشتن اتاق چه فرقی به حالم میکرد!؟ من فقط دلگیر بود از همین قساوت و بی مهریشون. از اینکه سعی داشتن از هر بهانه ای برای تضعیف روحیه و تخریب شخصیتم بهره ببرند. خیره به شهره گفتم: -از من میخواین بقیه رو درک کنم وقتی خودم درک نمیشم!؟