دسترسی به رمان حقیقت کیو (جلد دوم مجموعهی هیولایی در تاریکی) اثر پپر وینترز دانلود فایل PDF (با لینک مستقیم) – ویرایش جدید و بهبود یافته + مخصوص موبایل)
«تموم زندگیم، با این باور که من پیچیدهام… و داغونم جنگیدم، چون چیزی رو میخوام که خیلی تاریک ولی از خیلی جهات اشتباهه. سپس بردهی ۵۸ وارد زندگیم شد. جیغ میزد، میجنگید، و با وجود آهنی و محکمش بهم نشون داد وقتی دونفر اشتباه با هم باشن، درست بودن میتونه اتفاق بیفته.» تس کامل کنندهی کیوئه. کیو بی بروبرگشت متعلق به تسه. اما الان، اونها باید محدودیتهای رابطهی غیرمرسومشون رو یاد بگیرن، درحالی که تس به دنبال انتقام گرفتن از مَردیه که اون رو دزدیده. کیو سوگند خونی خورده تا جسد مَرد رو جلوی پاهای تس بندازه و این دقیقا همون کاریه که میکنه. کیو ممکنه یه هیولا باشه اما هیولای تسه …
نمونه ای از نثر رمان حقیقت کیو
دو کلمه. عشق دیدنی ترین وصف ناپذیر، عمیقترین، سرخوش ترین و بدون قید و شرطترین حس پذیرش نسبت به یه نفره. نفرت: بیزاری شدید افزایش سطح خشم؛ یه احساس غیر طبیعی با اخلاقیاتی غیرقابل وصف. هر دوی این کلمات تعریف شدن اما اگه مدت طولانیتری اینطوری بمونم معناشون رو به طور کامل گم میکنم. عشق و نفرت. عشق و نفرت. من هم کیو رو با اشتیاقی سوزان دوست داشتم و هم ازش متنفر بودم. عشق تنها چیزی بود که من تا حالا حس کرده بودم عشق برادرانه به براکس، عشق دوستانهام نسبت به هم دانشگاهیهام. هرگز نسبت به یکی از اعضای خانوادهام احساس عشق نمیکردم. در تمام دوران کودکیم
حتی یکبار هم خویشاوندی نداشتم. تن تو یه خلایی بدون عشق زندگی میکردم تا اینکه کیو با عصبانیت و پیچیدگیهاش وارد زندگیم شد. حسم نسبت به کیو از قلمرو عشقی که توی ذهنم بود فراتر رفت. میخواستم دوستش داشته باشم، میخواستم ظاهر بیرحمانهاش رو بشکنم و بهش کمک کنم تا یاد بگیره که عاشقم باشه. میخواستم به تاریکیش عشق بورزم و همچنین براش نور به ارمغان بیارم. صدای خندهی عجیب و غریبم رو قورت دادم. من یه عاشق فلجم که سعی داره به یه هیولای بی عشق احساسات بیاموزه اما هیچکدوم اهمیتی نداشت چون اون قصد داشت من رو شکنجه بده. دو بار تقریباً تسلیم کشش و نیروی جاذبه بینمون
شد و دوبار اجازه داد وقفه بینش بیفته و متوقفش کرد. وقفه نباید مهم باشه اون میتونست زمان بیشتری رو تلف کنه. به هر حال اون رئیس بود و باید کاری رو که صبح امروز شروع کرده بود به پایان میرسوند. مجازاتش بدترین چیزی بود که میتونستم تصور کنم و شکمم از گرسنگی و سوء هاضمه غرید. نمیتونستم بخورم. نمیتونستم فکر کنم. به سختی میتونستم بیحرکت بشینم یا مستقیم راه برم. سرم با انرژی مضاعف میکوبید بدنم نیاز به رها شدن داشت و میلرزید. اون قدرت اراده منو در هم شکست. -مراقب باش. کیو وقتی از پلههای هلی کوپتر بالا میرفتیم دستم رو گرفت و به اولین هلی کوپتر زندگیم وارد شدم …
با رمان بوک همراه باشید و این رمان را بخوانید: رمان حقیقت کیو
اشتراک گذاری
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید