تقریبا نه شب بود که خاله شیرین و بقیه به خانه آمدند. خریدهایشان شامل خوراکی هایی برای تقویت مهسا، هدایایی برای فرزند امیررضا و وسایلی برای خودشان میشد. خاله شیرین با ورود به خانه و دیدن تمیزکاری ها و آماده بودن وسایل پذیرایی فردا با مهربانی پیشانی ام را بوسید -خدا صدتا دختر مثل تو به آدم بده بازم کمه -لطف دارین خاله -از این بعد بابت هرلطفی که بهم میکنی فقط میتونم دعا کنم و بگم خدا عوضش رو بهت بده برای بسته بندی وسایل داخل یکی از چمدانها به کمکش رفتم وگفتم -این حرفا رو نزنین خاله، من هرکاری از دستم بربیاد دوست دارم انجام بدم خاله دستانم را گرفت و مرا روبروی خودش نشاند.
-دخترم شاید دیگه وقت نشه تا موقع رفتن ما با هم تنها باشیم و حرف بزنیم ولی میخواستم چندتا نکته رو بهت بگم سپس نگاهی به در بسته ی اتاق انداخت -از صبح تا الان مصطفی و امیرصدرا روی نگاه کردن بهت رو ندارن، خیلی خجالت زده هستن که تو علاوه بر نگه داری عزیز مجبور شدی یسری نقش ها رو جلوی آقابزرگ اینا بازی کنی اما دروغ چرا من حالا خوشحالترین آدم روی زمینم با تعجب به چشمان خاله شیرین خیره شدم -وقتی یاد روزایی میفتم که ساره زن اکبراقا چه حرفایی پشت سر بچم زد، دلم کباب میشه، اما خب خدا جای حق نشسته و جواب همه ی بدی هاشونو داده ولی هنوزم دست بردار نیستن.
اشک روی گونه اش را پاک کرد -این اتفاق باعث میشه اونا هم یکم خودشونو جمع کنن و حرف زدن پشت پسرای منو تموم کنن آهی کشید -باورت نمیشه اما حتی حالا هم که امیررضا بچه دار شده پشتش حرف میزنن دست خاله را فشردم -اهمیت ندین حرف مردم باد هواست -آره دخترم ولی حرف همین مردم و رفتارای نادرستشون بود که پسر من تا الان مجرد مونده یا پسر دومم منتظر اشاره زنش بود تا مهاجرت کنه و بره -غصه نخورین حالا که این ازدواج صوری حداقل میتونه یکم سرجاشون بشونتشون -آره واقعا، راستش میدونم خواهش زیادی ازت دارم اما میخوام ازت خواهش کنم جلوی دیگران خصوصا خانواده آقامصطفی خیلی پررنگ تر نقش بازی کنی چون اونا دنبال یه چیزی میگردن تا بچمو اذیت کنن.