دسترسی به رمان اگر اکنون میتوانستی مرا ببینی اثر سیسیلیا آهرن دانلود فایل PDF (با لینک مستقیم) – ویرایش جدید و بهبود یافته + مخصوص موبایل)
من همیشه خوشبین هستم، همیشه معتقدم در ناامیدی امید هست، اما واقعیتی که گفته شد، من فرد واقعبینی هستم، در مورد تجربهای که با الیزابت داشتم. من متوجه نشدم چه چیز به دست آوردم، تنها چیزی که فهمیدم این بود که از دست دادن او مانند یک ابر سیاه طوفانی بزرگ بود. اما بعداً متوجه شدم که هر روز که میگذشت و من هر لحظه به او فکر میکردم و لبخند میزدم، ملاقات با او، آشنایی با او و مهمتر از همه عشق به او بزرگترین امید زندگیم بود …
نمونه ای از نثر رمان اگر اکنون میتوانستی مرا ببینی
چند ساعتی بعد الیزابت کامپیوترش را خاموش کرد، برای بیستمین بار میز کارش را مرتب نمود و دفترش را برای آن روز ترک کرد. بکا و پاپی هر دو خیره شده بودند. الیزابت برگشت تا ببیند چه چیزی توجه آنها را جلب کرده است. پاپی با اضطراب گفت: دوباره همون کارو میکنه. همه باهم صندلی را که بدون هیچ کمکی به دور خود میچرخید تماشا کردند. بکا به آرامی گفت: تو فکر میکنی آقای براکن باشه؟ پاپی صدای آقای براکن را تقلید کرد. -چرخیدن صندلی اون چیزی نیست که آقای براکن میخواد. الیزابت در حالی که سعی میکرد جلو خندهاش را بگیرد گفت: نگران نباشید، دخترا، من فردا به هری میگم بیاد و تعمیرش کنه شما دو نفر هم برید خونه.
پس از خداحافظی با یکدیگر الیزابت همچنان به صندلی که در سکوت میچرخید خیره شد. او ذره ذره به صندلی نزدیک شد وقتی به آن خیلی نزدیک شد صندلی از حرکت ایستاد. الیزابت زیر لب گفت: جوجه! به اطرافش نگاه کرد تا مطمئن شود تنهاست و آهسته دستههای صندلی را گرفت و در آن نشست. هیچ اتفاقی نیفتاد. چند بار روی آن پایین و بالا پرید، به اطراف و زیر صندلی نگاه کرد ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. درست موقعی که میخواست بلند شود و برود، صندلی شروع به حرکت کرد. ابتدا آهسته و بعد به تدریج سرعتش بیشتر شد. الیزابت مضطربانه فکر کرد از روی صندلی بپرد. اما وقتی صندلی با سرعت بیشتر و بیشتر چرخید،
او شروع به خندیدن کرد. هر چه سرعت صندلی بیشتر میشد او با صدای بلندتر میخندید. پهلوهایش درد گرفت. یادش نمیآمد آخرین بار چه موقع آن قدر احساس جوانی کرده بود. پاهایش را بالا گرفته بود و موهایش در نسیم تکان میخورد. بالاخره، پس از چند دقیقه صندلی آهسته از حرکت باز ایستاد و الیزابت نفسش سر جا آمد. لبخندش کم کم محو شد و خندهی بچه گانهاش رو به زوال رفت. تنها چیزی که باقیماند سکوت محض در دفتر متروکه اش بود. او شروع کرد به زمزمه کردن و میز به هم ریختهی پاپی با کتابهایی در مورد مواد و کالاها، ظرفهای نمونه رنگها و طرحها و مجلههایی در مورد دکوراسیون داخلی ساختمان را وارسی کرد و …