دانلود رمان قاب سوخته pdf از پروانه قدیمی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه
نگاه پر از نگرانیم را به صورت افرا دوختم. بدون توجه به استرس من به خیارش گاز می زد. چشمان سیاهش با آن برق پر شیطنتش دلم را به آشوب کشید. چرا حرفی نمی زد تا آرام شوم؟ خدایا چرا این دختر امروز دردِ مردم آزاری گریبانش را گرفته بود؟ با حرص به صورت بیخیال دختر خالهام زل زدم و غریدم: – تورو خدا، اون خیار وامونده رو ول کن و بگو جواب بابامو چی بدم. ایکاش زودتر بهش گفته بودم کدوم شهرو توی انتخابم زدم.
رمان های پیشنهادی:
دانلود رمان دلارای
دانلود رمان هبه
قسمتی از رمان
ترسیدم تنهایی ذوق مرگ بشی، خانم دکتر بعد از این آخه به من چه بابای تو انقدر هیولاست که ازش میترسی. دلم گریه میخواست با ناامیدی به حرفای صد من یه غازش گوش کردم. درد من چه بود و او چه میگفت. با کلی امید و ذوق اسمم را میان قبول شدگان رشته مورد علاقه ام (دندانپزشکی را در سایت خواندم اما نام شهری که قبول شدم، ذوقم را کور کرد از یک طرف روی ابرها بودم و از طرفی دلشوره امانم را بریده بود. با ذوق به مادرم خبر دادم و با چهره ی غمزده اش روبرو شدم. مادرم عزا گرفته بود که چگونه این خبر را به گوش پدرم برسانیم. نگرانیش به من هم سرایت کرده بود. از افرا که دختری بی پروا و معقول بود کمک خواستم و او بی خیال و سرخوش بود و نگرانی مرا درک نمیکرد غوغایی در سرم برپا بود… هیچ وقت از مادرم دلیل مخفی کاریش را نپرسیدم. اطمینان داشتم دانشگاه تهران قبول می شوم. اما حالا میان یک برزخ بزرگ گیر افتاده بودم.
این سکوت همیشگی مادرم امروز به ترس تبدیل شده بود. ترسی که دلیلش را نمی دانستم. مادرم اهل گفتگو نبود تا برایم این واکنش عجیب روشن شود. از چهره ی رنگ پریدهی مادرم کاملا مشهود بود، چقدر از عیان شدن این ماجرا واهمه دارد. دوسال جان کندم و درس خواندم آخرش استرس شدید و ترس نصیبم شد. دلم برای مادر بیچاره ام میسوخت. با شنیدن قبولی ام گل لبخند فقط یک لحظه روی لبش شکوفا شد. تا اسم شهر را شنید رنگش پرید. نمیدانم وقتی این همه از این شهر واهمه داشت چرا اصرار به انتخابش داشت؟! بی اراده اشکم سرازیر شد افرا که غریبه نبود. تنها همدرد و همدمم همین دخترخاله ناز و شیطان بود. صورتم را میان دستانم پنهان کردم و زار زدم. – وای خدا چی کار کنم؟ وقتی مامانم تا این حد ترسیده اگه بابا قبول نکنه چه کار کنم؟ بی خود مگه چنین رشته ای الکیه که نذاره مامانم اومده، همه چیز رو به اون بسپار.
میدونی که بابات روی حرف مادرم حرف نمیزنه. اشکم سرازیر شد فکر کنم اولین فردکنکوری باشم که با دیدن قبولیش در دانشگاه دولتی در رشته دندانپزشکی ناراحته…. آهی کشیدم و گفتم نمیدونم توی اون شهر چه خبره که مامان اصرار داشت اونجا رو انتخاب کنم. حالا که قبول شدم از صبح عیین میت شده و بهت زده به گلای شمعدونی توی باغچه زل زده. افرا شانه ای بالا انداخت و با نگاه خاصی گفت: چرا از خودش نمی پرسی؟ بهت زده به حرکات و اداهایش خیره شدم. حس میکردم چیزی میداند که نمیخواهد بروز دهد. اخم هایم را در هم کشیدم و به حال تهاجمی به سمتش یورش بردم و گفتم تو خبر داری نامرد؟ بگو ببینم… افرا از اتاق بیرون زد و من هم به دنبالش افتادم او میخندید و من با حرص هر چه لایقش بود نثارش میکردم تا به حال راز مگو نداشتیم. فکر اینکه رازی در بین باشد و خبر نداشته باشم آزارم میداد مرا پپه و احمق فرض کرده بودند؟!
نگاه پر از نگرانیم را به صورت افرا دوختم. بدون توجه به استرس من به خیارش گاز می زد. چشمان سیاهش با آن برق پر شیطنتش دلم را به آشوب کشید. چرا حرفی نمی زد تا آرام شوم؟ خدایا چرا این دختر امروز دردِ مردم آزاری گریبانش را گرفته بود؟ با حرص به صورت بیخیال دختر خالهام زل زدم و غریدم: - تورو خدا، اون خیار وامونده رو ول کن و بگو جواب بابامو چی بدم. ایکاش زودتر بهش گفته بودم کدوم شهرو توی انتخابم زدم.