رمان سرا
دانلود رمان جدید رمان عاشقانه
رمان سرا
دانلود رمان از لیلیث به آقای ابلیس pdf از مهسا حسینی

 

دانلود رمان از لیلیث به آقای ابلیس pdf از مهسا حسینی

با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر

ژانر رمان: عاشقانه، درام، آسیب‌ اجتماعی

 

خلاصه رمان از لیلیث به آقای ابلیس

افرا عادت کرده که یه آدم نامرئی باشه! سال‌هاست که کسی صداش رو نمی‌شنوه و کاراش رو نمی‌بینه اما درست در بدترین شرایطِ ممکن، مردی که کابوسِ روز و شباشه بالاخره اونو می‌بینه! دیدنی که پر از دردسره و افرا آرزو می‌کنه که کاش می‌شد باز هم نامرئی بشه…

رمان های پیشنهادی:

دانلود رمان دلارای

دانلود رمان هبه

قسمتی از رمان

دست به دامنِ آیه هایی که از بچگی در گوشم خوانده بودند شدم تا شاید خدا و پیغمبر و امامانش به فریادم برسند. مثلا معجزه ای اتفاق بیفتد و ستوده به من کاری نداشته باشد. بارِ دیگر به خودم نهیب زدم «لعنت بهت افرا»! اما برای نجات پیدا کردن دیر شده بود! این را از قدمهایی که هر لحظه نزدیک و نزدیکتر میشد احساس کردم. صدایش به گوشم رسید: – این کِی استخدام شده؟ یعنی حتی برخوردهای محدودمان را هم به یاد نداشت؟ چیزی نمانده بود از دهانم حرفِ نامربوطی در بیاید که به موقع جلوی خودم را گرفتم. سرم را پایین انداختم تا او را نبینم، اینطوری اضطرابم کمتر میشد. مثلا آن لحظه میتوانستم به یک باغِ بینظیر فکر کنم یا آبیِ آرامِ دریا اما چه کسی را میخواستم فریب بدهم؟

وحشت تمامِ وجودم را گرفته بود و با این چیزها حالم بهتر نمیشد! گلناز بلافاصله جواب داد: – دو ساله اینجا کار میکنه آقای ستوده. – انقدر کارمندِ بیخودی بوده که حضورش احساس نشده؟ دندان هایم را روی هم فشار میدادم تا دهانم به گفتن باز نشود. حتما باید به هوشِ پایینش برای شناختِ اطرافیانش اشاره میکردم؟! خیال داشت با این حرف من را تحقیر کند اما مستقیم خودش را نشانه رفته بود! شایگان به حرف آمد: – من دیده بودمش… – تو ساکت باش! اجازه نداد شایگان بیشتر از این حرفی بزند که آن هم به خاطرِ تاییدِ حرفِ من بود! اگر حرفم را تایید نکرده بود امکان نداشت ستوده با تندی به او چیزی بگوید! قدمهایش جلو آمد تا جایی که مقابلِ پای من ایستاد.

صورتش را نمیدیدم اما رایحهی خنکِ عطرش را احساس میکردم و گرمای حضورش دستپاچهترم میکرد. بلافاصله تند و عصبی، قبل از اینکه او چیزی بگوید به حرف آمدم: – من اشتباه کردم، نمیخواستم چیزی بگم، با صدای بلند فکر کردم! به خاطرِ افکارم معذرت میخوام! ببخشید اگه به نظرم این کار خیلی شیطانی اومد! و حتی به خاطرِ اینکه الان به کارتون گفتم شیطانی هم معذرت میخوام. سکوت کردم کلِ اتاق هم ساکت شد. انگار که هیچکس نفس نمیکشید و مطمئن بودم اگر نگاهم به گلناز بیفتد قطعا خیال دارد با چشمهایش جانم را بگیرد اما خیال نداشتم به کسی نگاه کنم. همین که تلاش میکردم جلوی بغضم را بگیرم که از اضطراب و وحشت نترکد کارِ غیرِ ممکنی را ممکن کرده بودم!

صدای لیدا شاهی را شنیدم: – شوخیتون گرفته؟ این دختره حتی بلد نیست درست و حسابی عذرخواهی کنه! عذرخواهی به خاطرِ پلیدانهترین نقشهای که به عمرم شنیده بودم؟ حتما دلیلی داشت که این همه مدت از لیدا شاهی متنفر بودم! صدای وکیلش را شنیدم: – هنوزم داره میگه شیطانی! گلناز که کنترلِ اوضاع را از دست داده بود و هر لحظه همه چیز را خراب شده میدید به حرف آمد: – منظوری نداره. همین؟! تمام شد؟! تاثیر گذار بود واقعا! چه فکری با خودش کرده بود که چنین دفاع جانانهای تحویلشان داده بود؟! صدای شعبانی به گوشم رسید: – میتونیم دستورِ اخراجشون رو همین الان بدیم. لعنت به تو مرد! شاید ستوده هنوز به اخراج فکر نکرده بود! حالا شعبانی با سخاوت این فکر را به سرش انداخته بود. هر چقدر بد و بیراه به او میگفتم کم بود. مردکِ احمق!

  • اشتراک گذاری
خلاصه کتاب

افرا عادت کرده که یه آدم نامرئی باشه! سال‌هاست که کسی صداش رو نمی‌شنوه و کاراش رو نمی‌بینه اما درست در بدترین شرایطِ ممکن، مردی که کابوسِ روز و شباشه بالاخره اونو می‌بینه! دیدنی که پر از دردسره و افرا آرزو می‌کنه که کاش می‌شد باز هم نامرئی بشه...

خرید کتاب
40,000 تومان
دانلود بلافاصله بعد از پرداخت
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • admin
  • 297 بازدید
  • 40,000 تومان
  • برچسب ها:
موضوعات
ورود کاربران

کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان سرا " میباشد.