دانلود رمان نوشیکا pdf از نساء حسنوند
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
ژانر رمان : عاشقانه
– امروز بار جدید سفارش دادم، حولوحوش ساعت ۱۱ میرسه در مغازه. یاسر حواست جمع باشه بار ابریشمه، کم و کاستی پیش نیاد…
آره خودمم هستم، تا نیم ساعت دیگه برمیگردم، فقط اگه زودتر از من اومدن تو حواست باشه.
پیچید تا پلههای حجرهی حاج صابر رو بالا برود که با دیدن موتوری که با سرعت به سمتش میآمد و
شیشهای که در دستش بود، حرف در دهانش ماسید.
نمیدانست ماجرا چیست، فقط متوجه شد آن دختر چادری با مشمای پر آبی که دو ماهی قرمز داخلش بود و
چند قدمی با او فاصله داشت، هدفشان است.
رمان های پیشنهادی:
دانلود رمان
دانلود رمان
قسمتی از رمان
شیشه را کامل پایین دادم و با دقت نگاه کردم.
ای کاش… ای کاش چشمهایم کور میشد و نمیدیدم آنچه مقابل چشمهایم بود.
چیزی که در ذات ما نبود، کثیفی و سیاهی بود.
برادرم، همخونم، کسی که با من سر یک سفره بزرگ شده بود و خون یک مرد
در رگهایمان بود، نشسته در ماشینش آن هم با زنی غریبه…
زنی که بیشک مسافری عادی نبود. با آرایشی غلیظ و
قهقهههایی که صدای خفیفی از آن به گوش من هم میرسید.پنجههایم دور فرمان قفل و دندانهایم به هم کلید شد.
صدای بوق یکسرهی ماشینها بود که از عالم خشم و نفرت بیرونم آورد و حرکت کردم.
خدا لعنتت کند یاسر، خدا لعنتت کند!
به جای راه مستقیم، اولین دوربرگردانی که همان نزدیکی بود مسیرم را تعیین کرد.
با سرعت میرفت و من هم ناچار پایم را روی گاز فشردم تا گمش نکنم.
نمیتوانستم زیاد نزدیک شوم.
این ماشین شبیه گاو پیشانیسفید بود.عصبی مشتم را
روی فرمان کوبیدم و از ماشین جلویی سبقت گرفتم.
طوری پیشانیام از خشم نبض گرفته بود که قدرت له کردن
یاسر را زیر چرخهای ماشین داشتم، ولی صبر، صبر.
الحق که سختتر از صبر و تحمل چیزی وجود نداشت.
فقط دعادعا میکردم که اشتباه کرده باشم و به هر دلیلی
آن زن در ماشینش باشد الا آنچه که فکرش را میکردم.