دسترسی به رمان دختران یاس اثر مارتا هال کلی دانلود فایل PDF (با لینک مستقیم) – ویرایش جدید و بهبود یافته + مخصوص موبایل)
در سپتامبر سال ۱۹۳۹ زمانی که هیتلر به لهستان حمله میکند در امریکا زندگی یک زن ثروتمند نیویورکی به اسم کرولاین فریدی به هم میریزد. همزمان در لهستان نوجوانی به نام کاشیا کوزمریک در تلاش است نقش خود را به عنوان قاصد جنبش مقاوت به خوبی ایفا کند. او در این تلاش دنیای سبک سریهای نوجوانیاش را از دست میدهد. پزشک جوان و جاهطلب آلمانی، هرتا اوبر هیوزر استخدام شدن به عنوان پزشک دولتی را امری حیاتی میداند اما به محض این که استخدام میشود، خود را در سیطره نظام مردسالارانه حزب نازی میبیند. زندگی این سه زن در گیرودار اتفاقات غیرقابل تصوری به نقاط عطف خود نزدیک میشوند. هرکدام از این زنان در تلاشند تا عدالت را برای هم نوعان خود احیا کنند …
نمونه ای از نثر رمان دختران یاس
وقتی هیتلر به لهستان حمله کرد دلواپسیهای خفیف در هر کدام از کنسولگریهای نیویورک به یک وحشت واقعی تبدیل شد و در دفتر ما هم غوغایی به پا شد تماشایی. واشنگتن محدودیت ویزاها را بیشتر کرده بود و اوضاع بدتر از بد شد و ورود به آمریکا از طریق ویزای اروپا تقریباً غیر ممکن شد. فرانسه هم محدودیت ویزا اعمال کرد. در ماه نوامبر مردم دیگر ناامید شدند که به اول صف برسند، با سرما میجنگیدند و شبها زیر نور ستارهها توی کیسه خواب زیر پنجره دفتر من میخوابیدند. صبحها وقتی در دفتر را باز میکردیم، شهروندان فرانسویای که از رفتن به خانه ناامید شده بودند، از محوطه پذیرش خارج میشدند و میرفتند توی راهرو.
دوست عزیز من بتی مرچنت یک روز ابری در اواخر نوامبر را انتخاب کرده بود تا بیاید و کمکهای خیریهاش را تحویل دهد. متوجه آمدنش شدم و شنیدم که به پیا دستور چای داغی را میداد که هرگز آورده نمیشد بتی راهش را سمت دفتر من کج کرد یک کت بوکل اسکیاپارلی نیلی رنگ به تن کرده بود و یک کلاه زیبا که با پرهای نیلی و سرخ آراسته شده بود به سر داشت یک روزنامه تا شده زیر بغلش بود یک کادوی عروسی قدیمی از طرف یک زوج اهل نیوجرسی و یک درخت پولی سه فوتی به ارزش شش هزار و صد دلار که به شکل پروانه تا شده و روی یک پایه چوبی کوچک چسبانده شده بودند، در دست داشت. در دست دیگرش هم یک
برج بلند از جعبههای کفش را با تعادل زیادی نگه داشته بود. بتی درخت پولی را روی دفتر باطلهام گذاشت. گفت: اینو واسه بچههای فرانسویت آوردم. با این باید شیر خشک بخری. دیدار با بتی خیلی خوب بود؛ اما من از برنامهام عقب مانده بودم و کلی پرونده داشتم که روی هم جمع شده بود. طبق عادت فرانسویمان، دفتر ما از ساعت ۱۲:۳۰ تا ۳ بعد از ظهر برای ناهار تعطیل بود. من آن مدت زمان را به خوردن تن ماهی روی میزم و گروهبندی مجدد یورشهای ارباب رجوع بعد از ظهر اختصاص داده بودم. گفتم: ممنون بتی. از دیدنت خوشحالم؛ ولی… بتی گفت: این هم از جعبههای کفشی که قولش رو داده بودم. فقط فرانسویهاش رو آوردم …