دانلود رمان بی چهرگان pdf از الناز دادخواه برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
رویا برای طرح کارورزی پرستاری از تبریز راهی یکی از شهرهای جنوبی میشه تا دو سال طرحش رو بگذرونه. با مشغول شدن در بخش اطفال رویا فرار کرده از گذشته و خانواده اش، داره زندگی جدیدی رو برای خودش رقم میزنه تا اینکه بچه ای عجیب پا به بیمارستان میذاره. بچهای که پدر و مادرش به دلایل نامشخص کشته شدن.
ریحانه با چشمهایی که زیر نور حسابی میدرخشیدن، با لحنی صمیمانه گفت: به دل نگیر، خانم زند مهربونه ولی خب یه دیسیپلین خاصی داره. عادت میکنی. چهار نفر دیگه جز من تو این بخش هستن، پریناز، ملیحه، فاطمه، فائزه. یکی از بچه های شیفت شقایق هم فعال نیست. آشنا شدن با حجم زیادی از افراد که هیچ شناختی نسبت بهشون نداشتم و توی ذهنم فقط چندتا اسم بودن، سخت بود. همین حالا هم احساس میکردم اسامی رو قاطی کردم. ریحانه سریع گفت
میدونم اولش یکم گیج کننده اس ولی عادت میکنی. فردا که بیای من و ملیحه و فاطمه هستیم. دوباره نگاهی به چارت کاری انداخت و گفت: میونه ات با شیفت شب چطوره؟ شونه ای بالا دادم و گفتم: بیخوابی چندان اذیتم نمیکنه. سرش رو تکون داد و گفت: این هفته یدونه فقط شیفت شب داری ولی هفتۀ دیگه پنج روز پشت هم باید شیفت وایسی. فکر کنم خسته بشی.
خم شدم و نگاهی به چارت انداختم و گفتم: بعید میدونم، قبالً هرشب با خواهرا و برادرم تا صبح بیدار میموندیم فیلم میدیدیم. برگه رو بهم پس داد و گفت: خب پس زیاد قرار نیست اذیت بشی. نگاهش به ساعت افتاد و گفت: برو کارای مالی رو انجام بده که یه ساعت دیگه ساعت ناهاره مسئول بخش مالی میره و دیگه نمیتونی زودتر از چهار پیداش کنی. دوباره دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت: خیلی خوشحال شدم از آشناییت گلم. خونگرم و خوشصحبت. میتونستم با قطعیت بگم از همین حالا حس خوبی نسبت بهش داشتم.