رمان سرا
دانلود رمان جدید رمان عاشقانه
رمان سرا
رمان عطر

دسترسی به رمان عطر اثر راضیه نعمتی دانلود فایل PDF (با لینک مستقیم) – ویرایش جدید و بهبود یافته + مخصوص موبایل)

نگار دختری مهربان و احساسی در سفر به شمال با مهرداد پسر دوست دیرینه پدرش رو به رو می‌شود که زمانی هم‌بازی کودکی‌اش بوده و رویای ازدواج با او را در سر می‌پرورانده. این احساس تا حدودی متقابل است اما رازی در مورد مهرداد وجود دارد که از نظر نگار پنهان است و در صورت بر ملا شدنش …

نمونه ای از نثر رمان عطر

یک ربع بود نگار از خواب بیدار شده اما هنوز روی تخت مانده بود. از این پهلو به آن پهلو غلت می‌زد و ذهنش همچنان درگیر مهرداد بود به جمله‌ی تلخ او فکر می‌کرد که روز قبل گفته بود زخم خوردن از دیگران برایش عادی شده از چه کسی زخم خورده بود؟.. چرا حس می‌کرد مهرداد از موضوعی در عذاب است؟… با صدای مادرش که او را برای صبحانه خوردن صدا می‌زد. از تخت پایین آمد و به آشپزخانه رفت. هما صبحانه آماده کرده آماده‌ی رفتن به مدرسه بود. او دبیر ادبیات فارسی دبیرستانی دخترانه بود و آن روز به دلیل جلسه اولیا مربیان دیرتر مدرسه می رفت نگار سلام دادو پشت میز نشست هما با مهربانی جواب سلامش را داد و پرسید: نگار جان

امروز کلاس داری؟ نگار با ذهنی درگیر کمی چای نوشید و به مادرش نگاه کرد. -نه چطور؟ شاهرخ صبح زود به بابات زنگ زد گفت امروز بری کارخونه کارتو انجام بدی. استکان چای بیحرکت توی دست نگار ماند! چقدر خوب که پایان نامه‌اش در خاطر شاهرخ مانده بود از شدت هیجان و اضطراب نمی‌دانست چه کار کند در واقع پایان نامه اصلاً برایش مهم نبود، مهم دیدار با مهرداد بود و حس زیبا و دل پذیری که از دیدنش به وجودش راه می‌یافت. با ظاهری آرام اما درونی طوفانی از روی صندلی برخاست و روانه‌ی اتاقش شد تا آماده شود. چند دست مانتو روی تخت انداخت و با دقت نگاهشان کرد اما هیچ کدام باب میلش نبود

تا اینکه یک مانتوی مدل دار توی دستش آمد که به تازگی از بازار خریده بود و آنقدر دوستش داشت که دلش نمی‌آمد هر جایی بپوشدش، مانتو را به نرمی بر تن کرد. شال لطیفی بر سر انداخت و آرایش ملایمی بر چهره نشاند. وقتی توی آینه نگاه کرد لبخند رضایت بر لبش نقش بست. مانتو را انگار برای او دوخته بودند. ماشین مادرش خانه بود. از او اجازه گرفت و با آن روانه‌ی کارخانه‌ی شاهرخ شد. مسیر خانه تا کارخانه خیلی دور بود و مدت زیادی توی راه ماند از گرما کلافه شده بود و تشنگی داشت هلاکش می‌کرد. بالاخره به آدرس مورد نظر رسید و از ماشین پیاده شد جلوی در کارخانه نگهبان که پیر مردی ریز نقش بود جلویش را گرفت …

با رمان بوک همراه باشید و این رمان را بخوانید: رمان عطر

  • اشتراک گذاری
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • admin
  • 45 بازدید
  • برچسب ها:
مطالب مرتبط
موضوعات
ورود کاربران

کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان سرا " میباشد.