دسترسی به رمان رنگ شگفتانگیز روح اثر امیلی اکس. آر. پن دانلود فایل PDF (با لینک مستقیم) – ویرایش جدید و بهبود یافته + مخصوص موبایل)
داستان خواندنی دختر نوجوانی که به تازگی مادر خود را از دست داده و حالا باید با این واقعیت بزرگ کنار بیاید. نویسنده در این قصه با لیِ پانزدهساله و دنیای پرچالش او همراه میشود تا به این سوال پاسخ دهد: چطور باید با اتفاقات زندگی کنار آمد؟ …
نمونه ای از نثر رمان رنگ شگفتانگیز روح
با سر و صدایی از خواب میپرم. آرام در جایم مینشینم، یادم نمیآید کجا هستم. چشمهایم از خشکی درد میکنند، ماهیچههایم کوفتهاند و سوزن سوزن میشوند. بعد از اینکه پرنده جعبه را به خانهمان آورد اولین بار است که خوابم برده است. بیرون آمدن از دریای خستگی خیلی سخت است. دستم را مشت کردهام و وقتی بازش میکنم، گردنبند زنجره را میبینم که کف دستم گرم شده است. رد حاشیههایش روی پوستم فرو رفته است یادم نمیآید وقتی داشتم میخوابیدم، آن را برداشته باشم. زنجیرش چسبیده است به تنم، دستم را تکان میدهم تا روی بالش بیفتد. از گوشهی کنار رفتهی پرده بیرون را میبینم؛
آرام و تاریک است. خورشید هنوز طلوع نکرده است. صداها، دسیبل به دسیبل، بالا میروند. صدای وایپو خشن و تدافعی است. بابا که صدایش یکجور عجیبی تو دماغی شده، بلندتر از همیشه حرف میزند. صدای وایپو حنایی رنگ است و صدای بابا آبی سلطنتی. کلمههایشان آن قدر تند و محکم به هم برخورد میکنند که حتی یک جمله را هم نمیتوانم تشخیص بدهم. خانه فقط یک اتاق مهمان دارد و وقتی دیشب آمدم بخوابم، پدرم روی زمین خوابیده بود، احتمالاً روی آن پتوها خودش را به خواب زده بود و تخت را برای من گذاشته بود. انتظار نداشتم واقعا خوابم ببرد، به خصوص بعد از غافلگیری داشتن جعبه ای که قرار بود
نابود شده باشد. یعنی بابا کی بیدار شده است؟ ساعت چند است؟ ابر بنفش سردر گمی ذهنم را پر میکند. وقتی به آخر راهرو میرسم، پشت بابا به من است. ولی از قوز شانههایش و مشتی که به سرش فشار میدهد میتوانم بفهمم؛ دارد گریه میکند. بعد از مراسم خاکسپاری اولین بار است که میبینم گریه کند. پدربزرگم، وایگونگ، گوشهی دیگر اتاق ایستاده، انگار آن طرف اقیانوس آرام است، با یک دست پشت مبل را گرفته؛ از حالت صورتش معلوم است ترسیده. وایپو توی چهارچوب دری که آشپزخانه را از اتاق نشیمن جدا میکند ایستاده، به زمین نگاه میکند و سر تکان میدهد. برای مدتی طولانی در سکوت هیچ کس من را نمیبیند …