دسترسی به رمان قند تلخ اثر مریم حاتمی دانلود فایل PDF (با لینک مستقیم) – ویرایش جدید و بهبود یافته + مخصوص موبایل)
«قند تلخ» رمانی اجتماعی-عاشقانه نوشته مریم حاتمی است که به مشکلات، تجربهها و پشیمانیهای سه جوان به نامهای ستاره، صدرا و شهرزاد میپردازد: «چند ماه از رابطه پر از قهر و آشتیهای عاشقانهٔ ستاره و صدرا میگذشت، ستاره، ظرف این مدت توانسته بود با گرفتن به موقع حقوقش و رفت و آمد سر ساعتش جلوی هرشکی را از طرف پدر و مادرش بگیرد! شهرزاد هم سرش گرم زندگی خودش بود و گاهی اوقات بنا به خواسته صدرا و قولی که خودش داده بود به دیدن مهتاج خانم میرفت و با هزار جور حرف و دلیل و ترفند دنبال گرفتن رضایتش بود، با وجود اینکه او تنها کسی بود که دنبال راضی کردن مادر صدرا بود ولی ستاره صولت چشم دیدنش را نداشت …
نمونه ای از نثر رمان قند تلخ
چهل دقیقه ای بود که از شروع مجلس میگذشت، یه جا نشسته بودم و یواش یواش حوصلم داشت سر میرفت. واقعاً این جور مراسم فقط خستم میکرد و هیچ جذابیتی برایم نداشت. اگر به خاطر مامان نبود حتماً الآن خونه مونده بودم و داشتم رو تابلوگلم کار میکردم، اما نه با این همه درگیری ذهنم چطور می تونستم کاری به غیر از فکر کردن به قرار فردا داشته باشم. با خودم گفتم؛ یعنی اگر کار من تو مجموعه جور بشه و هر روز بخوام صدرا جاهد رو تو محل کارم ببینم و هردفعه این همه بهش فکر کنم که روانی میشم. حسابی کلافه شده بودم، از یه جا نشستنم از ساکت بودنم و از همه بدتر نگاههای چند نفری که بزک کرده نشسته بودند و
کاری با مراسم نداشتند و تو عالم خودشون بودند و سر و وضع بقیه رو رصد می کردند. خواب رفتگی پاهامو بهونه کردم و بلند شدم رفتم توی حیاط و چنددقیقه ای قدم زدم. تمام مدت داشتم به فردا فکر میکردم اضطراب و دلهره، هیجان و استرس تو وجودم موج میزد حتی یه لحظه هم آروم نبودم تو پاگرد رو به حیاط ایستادم. ریههامو پر کردم از هوای تازه چشم هامو بستم و این بار عمیقتر نفس کشیدم. خیلی دلم میخواست حس واقعیم رو بفهمم. دیگه گیج شده بودم این همه فکر و دلهره فقط واسه پیدا کردن یک کار نبود! -افتخار دادید ستاره خانم مشتاق دیدار. خدای من صدای سهیله این دیگه از کجا پیداش شد؟ صورتم که از
شنیدن صداش در هم رفته بود رو صاف و صوف کردم و مثل خودش با کنایه جواب دادم؛ -سلام آقا سهیل خوب هستین؟ نذرهای خاله بالاخره جواب دادش! بهت تبریک میگم، موفقیت کاریت رو، راستی فکر نمیکردم خونه باشی، ناسلامتی مراسمتون زنونس. سهیل کمی جلوتر اومد و گفت: حق با توئه تازه داشتم میرفتم، تا الانم پایین، تو اتاقم بودم خدا رو شکر که قبل از بیرون رفتنم چشمم به جمال دختر خاله ستاره روشن شد. سریع جوری که دیگه نتونه ادامه بده پریدم وسط حرفش؛ بازم بهت تبریک میگم من دیگه باید برم بالا فعلاً با اجازه! دستش رو لای موهاش کشید و گفت: ستاره چند لحظه صبر کن! باهات کار دارم. به راحتی …
با رمان بوک همراه باشید و این رمان را بخوانید: رمان قند تلخ
اشتراک گذاری
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید