رمان سرا
دانلود رمان جدید رمان عاشقانه
رمان سرا
رمان از خم چمبر

دسترسی به رمان از خم چمبر اثر محمود دولت آبادی دانلود فایل PDF (با لینک مستقیم) – ویرایش جدید و بهبود یافته + مخصوص موبایل)

شخصیت‌‌های داستان “از خم چمبر” نوشته “محمود دولت آبادی”، ریشه در واقعیت‌های ملموس زندگی روستا ندارند. آنان که در چمبر غریزی‌ترین خواست‌هایشان درمانده‌اند، بر اثر مشکلی نفسانی از خواب بیدار می‌شوند. “مارو” در این داستان جز مهاجرت به دنبال پدر و مادر شوقی ندارد و…

داستان «از خم چمبر» روایت زندگی پسری به نام «طاهر» است که گوش‌هایش سنگین و کم‌شنوا است. او دو سال است که از سربازی بازگشته و با «مارو» ازدواج کرده است. آن‌ها در روستا زندگی و بر روی جالیز کار می‌کنند. فضای داستان در دل روستا و روایت مشکلات و گفت‌وگوهای این طبقه از جامعه درون‌مایه‌ی اکثر داستان‌های «محمود دولت آبادی» است. این نویسنده زندگی شخصی و عاشقانه‌ی این زوج را به تصویر می‌کشد و پای «پسر میرجان» را به میان داستان می‌آورد. «پسر میرجان» از گذشته به «مارو» علاقه داشته است و همچنان خود را در کنار این دختر نگه داشته است. حضور بیش‌ از حدش داستان را شکل می‌دهد و خواننده را در طول فراز و فرودهایش با خود همراه می‌کند …

نمونه ای از نثر رمان از خم چمبر

آقای ذیحقی. خر با خورجین‌اش از در خانه به درون رفت. طاهر بار علف را پایین گرفت، میان هشتی انداخت و لت‌های در را پشت خر برداشت، به هشتی کشاند و در طویله را بست. حیوان از ته هشتی به طویله چپید و کره‌اش را به زیر شکم گرفت. طاهر به طویله رفت، خورجین اش را از پشت خر برداشت، به هشتی کشاند و در طویله را بست. پس خورجین و بار علف را از هشتی به حیاط کشاند و بیخ دیوار جایشان داد و پیش از اینکه خورجین را بکاود به آقای مدیر سلام کرد. آقای مدیر ته یک زیرشلواری نازک راه‌راه از اتاقش بیرون آمده و توی ایوان ایستاده بود.

آقای مدیر به سلام طاهر جواب داد و روی قالیچه‌اش که مادر طاهر همیشه عصرها برایش پهن می‌کرد نشست، به بالش تکیه داد و به طاهر «خدا قوت» گفت. طاهر صدای آقای مدیر را خوب نشنید، بااین‌حال مثل همیشه لبخندی زد و پیش خود چیزی گفت. بعد علف‌های خورجینش را که با پا درهم کوفته بود با پنجه‌های کلفتش بیرون کشاند و خربزه‌ای را که میان علف‌ها جا داده بود برداشت، گردوغبارش را با دست‌وبال پیراهنش پاک کرد، دستی به گرده خربزه کوفت: «برکت ببینی» و آن را با شوق و حظ نگاه کرد، برخاست و رو به آقای مدیر رفت. آقای مدیر همان‌طور روی قالیچه‌اش نشسته بود و تازه داشت سیگار روشن می‌کرد.

گرامافونش کنار دستش بود و ته‌مانده یک تصنیف را داشت تکرار می‌کرد. طاهر یک‌بار دیگر دستی به گرده خربزه کوفت، آن را یک دور میان دست‌هایش چرخاند و جلوی دست آقای مدیر گذاشت: هنوز خوب نرسیده، اما آبدار است آقای مدیر. نوبرش را برای شما آوردم. یکی دو تا رسیده‌تر داشته‌ام، اما این پسر میرجان حرام‌لقمه برایم نگذاشته. کنده و برده. حالا می‌خواهم بروم در خانه‌شان و حرف اول و آخرم را به باباش بزنم. آقای مدیر انگشت‌های بلند و باریکش را روی تن خربزه گذاشت، آن را پیش کشید و گفت: خاقانی است، ها؟ همه جوی را از همین تخم کاشته‌ای؟

طاهر خودش را روی لبه ایوان جابه‌جا کرد و گفت: همه‌اش را نه. گله به گله چند بوته‌ای هم علی غریبی کاشته‌ام. اما هنوز نرسیده‌اند. هندوانه کاشته‌ام. هم خانمی، هم کلاه درویشی. آقای مدیر گفت: این‌یکی که خوب پرشده ماشاءالله، باید خیلی شهداب شده باشد؟ خربزه آبی همین‌جور است. پرآب می‌شود، اما آن شیرینی خربزه دیم را ندارد. گندمش هم این‌جور است. نان گندم دیم طعم دیگری دارد. قوتش هم بیشتر است. فقط پنبه است که دهه به دهه باید آب بخورد، وگرنه خربزه، هندوانه دیم، اگر زمینش قبل از شخم یکی دو بار قورقون آب‌خورده و شهداب شده باشد. خوب و به‌موقع هم شخم‌خورده باشد، سر موقع هم تخمش در زمین افتاده باشد، حاصل و برکتش چیز دیگری است.

با رمان بوک همراه باشید و این رمان را بخوانید: رمان از خم چمبر

  • اشتراک گذاری
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • admin
  • 23 بازدید
  • برچسب ها:
مطالب مرتبط
موضوعات
ورود کاربران

کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان سرا " میباشد.