رمان سرا
دانلود رمان جدید رمان عاشقانه
رمان سرا
رمان آن دورها

دسترسی به رمان آن دورها اثر روح انگیز شکیبا دانلود فایل PDF (با لینک مستقیم) – ویرایش جدید و بهبود یافته + مخصوص موبایل)

داستان زندگی پسری هنرمند به نام مهیار است که در شهر نیویورک غرق در تباهی و بی کسی و بی پولی شده است، در اوج ناامیدی مهیار، ورق زندگی اش برمیگیردد و دنیا روی دیگری از خود را نشان او میدهد و ‌..

نمونه ای از نثر رمان آن دورها

کلید را در قفل چرخاندم در قراضه ی رنگ و رو رفته با صدایی شبیه ناقوس مرگ باز شد، بیچاره در آن قدر عمر کرده بود که به زحمت روی پایش بند بود. راهروی تاریک را با چند قدم پیمودم راهرو آن قدر دود زده بود که اگر لامپش هم نسوخته بود، زیاد فرقی نمی کرد. فندکم را از جیبم بیرون آوردم. روشن کردم و از پله ها پایین رفتم. پنج، شش، هفت انگشت هایم سوخت، فندک را خاموش کردم و توی پاگرد چرخیدم دوباره، یک، دو، سه، پنج تا پایین رفتم و دوباره فندک را روشن کردم تا سوراخ کلید را پیدا کنم. رفتم تو در را بستم و دستم را روی دیوار کشیدم تا کلید برق را پیدا کنم اتاق روشن شد با نوری که طعنه به پیه سوز می زد! تازه اتاق هم اسمش اتاق بود.

یک انبار متروک سه در چهار بود که پنجره ی کوچکی با میله های آهنی چسبیده به سقف، آن را با دنیای بیرون مربوط می کرد. به جای شیشه ی شکسته ی پنجره یک تکه نایلون چسبانده بودم. عین سلول زندان بود! تختم پر از خرت و پرت بود با دستم جایی باز کردم و نشستم. اما از سرا ما تاب نشستن نداشتم به سراغ اجاق گاز زنگزده رفتم روشنش کردم فقط یکی از شعله هایش کار می کرد با تمام هیکلم روی آن خم شدم و دست هایم را روی شعله ی آبی اش گرفتم. سرمای گزنده و مرطوب چنان تا مغز استخوان هایم رسوخ کرده بود که تا دست هایم به گرمای شعله نزدیک شد.

لرز تمام تنم را مور مور کرد گرمای شعله چاره ساز یخبندان تنم نبود. در فر را باز کردم روشنش کردم و پاهایم را توی آن گذاشتم. حالا نوبت پاهایم بود که گز گز کند و درد بگیرد. انگار هر چه بیشتر گرمم میشد سرما بیشتر خودش را به رخم می کشید. با بوی پشم سوخته ناگهان خود را عقب کشیدم ای وای… آستین بلوزم داره می سوزه!» نرم نرمک یخ هایم داشت آب می شد که دل ضعفه به سراغم آمد صبح که رفتم بیرون یک تکه نان روی میز مانده بود. پیچانده بودمش لای یک نایلون پس کوش؟ همین جا روی میز بود! کتاب ها و کاغذهای روی میز را این طرف و آن طرف کردم.

نبود که نبود هر چه روی میز بود ریختم پایین، نبود که نبود! گرسنگی و ضعف لحظه به لحظه اوج می گرفت و روده هایم را به هم می تاباند. خم شدم که دفتر کتابها را از روی زمین جمع کنم. نایلون پاره پاره شده را با خرده نان هایی که به آن چسبیده بود زیر میز دیدم. آه از نهادم برآمد باز این گربه ی بی چشم و رو سهم مرا و هر آنچه داشتم در شکم وامانده اش ریخته است.  فشار گرسنگی و واماندگی نعره ای شد و از گلویم بیرون آمد و ناگاه گلوله مویین سفیدی از گوشه ای بیرون جست و از در دستشویی به حیات خلوت گریخت. روی تخت ولو شدم و سرم را بین دست هایم فشار دادم گریه ام گرفته بود.

با رمان بوک همراه باشید و این رمان را بخوانید: رمان آن دورها

  • اشتراک گذاری
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • admin
  • 26 بازدید
  • برچسب ها:
مطالب مرتبط
موضوعات
ورود کاربران

کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان سرا " میباشد.