دسترسی به رمان فاجعه در کرانه دریا اثر اونوره دو بالزاک دانلود فایل PDF (با لینک مستقیم) – ویرایش جدید و بهبود یافته + مخصوص موبایل)
“فاجعه در کرانه دریا” داستانی تراژیک و تکاندهنده از اونوره دو بالزاک است که در پسزمینهی روستایی ساحلی در فرانسه میگذرد. این رمان، تصویری تلخ و واقعی از زندگی سخت و بیرحمانه ماهیگیران و تأثیر ویرانگر حرص و طمع بر روابط خانوادگی را به تصویر میکشد.
داستان با معرفی خانوادهای ماهیگیر آغاز میشود که در روستایی ساحلی زندگی میکنند. پدر خانواده، پیرمردی سرسخت و خشک است که به شدت به پسرانش وابسته است. اما یکی از پسران، به نام ژوزف، پس از مدتی زندگی در شهر، به خانه بازمیگردد و با خود فساد و تباهی را به همراه میآورد. ژوزف که به دنبال ثروت و قدرت است، پدرش را به قتل میرساند تا به ارثیه او دست یابد. این جنایت هولناک، خانواده را در هم میشکند و برادران ژوزف را وادار به انتقام میکند.
نمونه ای از نثر رمان فاجعه در کرانه دریا
ناقوس کلیسای شهر کوچک «ماندا » لحظاتی پیش نیمه شب را اعلام کرده بود. در آن هنگام افسر جوان فرانسوی به نرده های ایرانی که باغهای قصر ماندا را محصور می کرد تکیه داده بود و غرق در تفکراتی عمیق تر از آن چه بی قیدی زندگی نظامی اقتضا می کرد، به نظر می رسید. اما باید گفت که هرگز زمان مکان و شبی برای تفکر مناسب تر از آن شب نبود. آسمان زیبای اسپانیا گنبدی بر فراز سرش افراشته بود. روشنایی ستاره ها و نور ملایم ماه درم های فریبندهای را که به زیبایی در زیر پای او دامن گسترده بود، روشن می ساخت. فرمانده گردان به یک درخت پرشکوفه نارنج تکیه داده بود و میتوانست درصد قدمی پائین خود شهر ماندا را ببیند.
به نظر میرسید که شهر در پای صخره ای که قصر بر روی آن بنا شده بود، از گزند باد شمال پناه گرفته است. سرش را که برگرداند، توانست دریایی را ببیند که آن جا درختانش چشم انداز دور دست را با امواجی نقره فام در بر میگرفت قصر غرق در نور بود. همهمه مجلس رقص ، نوای ارکستر و طنین خنده چندین افسر و همر قص هایشان توام بازمزمه دور دست امواج به گوش او می رسید. طراوت شب نیرویی به تن خسته از گرمای روز او می بخشید. در باغ ها درختانی چنان معطر و گل هایی چنان خوشبو کاشته شده بود که مرد جوان احساس میکرد گویی در دریایی از عطر غرق شده است. قصر ماندا به یکی از بزرگان اسپانیا تعلق داشت که در آن زمان با خانواده اش در آن ساکن بود.
در تمام طول شب دختر ارشد با توجهی آنچنان حزن انگیز به آن افسر چشم دوخته بود که این حس دلسوزی دختر اسپانیایی میتوانست خیالپردازی مرد فرانسوی شود و کلارا زیبا بود و اگر چه سه برادر و یک خواهر داشت، اموال مارکی دولگانس با اندازه کافی قابل توجه به نظر میرسید تا این عقیده را در « ویکتور مارشان به وجود آورد که دختر جوان جهیزیه ای قابل توجه خواهد داشت، اما به چه جراتی میتوان گمان برد که ممکن است دختر پیرمردی را که در میان تمام بزرگان اسپانیا بیشترین تعصب را به مقام و منزلت خود دارد به پسر یک بقال پاریسی بدهند. وانگهی فرانسوی ها مورد تنفر بودند. مارکی به اینکه قیامی را به نفع « فردیناند هفتم » تدارک میبیند از طرف ژنرال «ژ.ت.ر» که بر آن ایالت حکومت می کرد، مورد سوء ظن قرار گرفته بود بنابر این گردان تحت فرماندهی ویکتورمارشان در شهر کوچک ماندا مستقر شده بود تا نواحی همجواری را که تحت فرمان و مارکی دولگانس بسر می بردند، تحت نظارت خود داشته باشد.
پیامی فوری که بتازگی از «مارشال نی» دریافت شده بود، این ترس را به وجود آورده بود که مبادا انگلیسی ها بزودی در ساحل پیاده شوند و این پیام مارکی را به عنوان مردی معرفی میکرد که با دولت لندن روابط محرمانه ای دارد. بنابر این علی رغم اینکه مرد اسپانیایی ویکتور مارشان و سربازانش را به خوبی پذیرا شده بود، افسر جوان همچنان جانب احتیاط را رعایت میکرد به جایی که می خواست از آنجا وضعیت شهر تحت نظارت خود و حومه آن را بررسی کند، رفت. در همان حال از خود میپرسید: صمیمیتی را که مارکی همواره نسبت به او ابراز کرده بود چگونه باید تفسیر کند. آرامش آن سرزمین چگونه میتوانست با تشویش خاطر ژنرال او سازگار شود. اما از چند لحظه پیش دوراندیشی و کنجکاوی کاملاً به جایی این افکار را از ذهن فرمانده جوان بیرون رانده بود.