رمان سرا
دانلود رمان جدید رمان عاشقانه
رمان سرا
رمان جزیره سرگردانی

دسترسی به رمان جزیره سرگردانی اثر سیمین دانشور دانلود فایل PDF (با لینک مستقیم) – ویرایش جدید و بهبود یافته + مخصوص موبایل)

رمان “جزیره سرگردانی” اثری خواندنی از سیمین دانشور است که در سال ۱۳۷۲ منتشر شد. این رمان تصویری از ایران در دوران پس از انقلاب را به تصویر می‌کشد و به بررسی چالش‌های هویت و سردرگمی‌های نسل جوان در این دوره می‌پردازد.

هستی، شخصیت اصلی رمان، دختری جوان است که در خانواده‌ای با باورهای متفاوت بزرگ شده است. مادربزرگش مذهبی و سنتی است، در حالی که مادرش زنی مدرن و امروزی است. هستی در این میان سرگردان است و نمی‌داند کدام مسیر را برای زندگی‌اش انتخاب کند. او با دو خواستگار روبرو می‌شود: مراد، یک فعال سیاسی، و سلیم، یک پسر مذهبی و ثروتمند. هستی در این “جزیره سرگردانی” باید تصمیم بگیرد که کدام مسیر را برای آینده‌اش انتخاب کند.

 

نمونه ای از نثر رمان جزیره سرگردانی

سحر نبود. نور از شیشه ی پنجره پشت پلکهای هستی افتاد و به قلبش راه یافت. و ستاره ای در دلش چشمک زد. پاشد درتخت خوابش نشست. زمین و زمان روشن بود. یک آن مثل همه ی خوش باورها باور کرد که روز از دل ظلمات مثل آب حیات از درون تاریکی زاییده شد، اما نور تنها یک لحظه پایید: صبح اول از دروغ خود سیاهروی شده بود. هستی گلوله های پنبه ی به موم آغشته را از گوش هایش درآورد و خرناسه ی مادربزرگ که در تخت مقابل خوابیده بود، با تاریکی بهم آمیخت. ــ تاریکی و صدا ــ دراز کشید و چشمهایش را بست. خواب می دید: در سرزمین ناشناسی است. از گرما عرق کرده، پیراهنش به تنش چسبیده، از تشنگی له له می زند. درختهای ناشناخته ای را می بیند که برگ هایشان سوخته، شاخه های شکسته… سایه ندارند. چند تا زن، با چادر عبایی، دست هایشان را حمایل دیگ هایی که بر سر دارند کرده می آیند. چانه و گردن زنها خالکوبی شده ــ نقش کژدم ،مار ــ نه، این یکی نقش ستاره است و آن دیگری نقش هلال ماهی چانه اش را در بر گرفته.

چشم های هستی درست نمی بیند تا همه ی نقشها را درست بشناسد. از یک زن که نقش عقرب زیر گلویش است و دم عقرب به چانه اش رسیده می پرسد: این درختها… زن گذرا جواب می دهد: درخت کُنار. هستی می اندیشد که مقصودش سدر است. سدره طوبی که حافظ گفته منتش را نباید کشید. هستی منت یک درخت سوخته را می کشد و زیرش می نشیند. سایه ای در کار نیست اما می توان به درخت تکیه داد. زیر درخت پر است از گنجشکهای مرده، بال شکسته … انگار خون هم ریخته. پوکه ی فشنگ که فراوان است. چند تا گربه و سگ می آیند و کاری به کار هم ندارند. یا دست ندارند یا پا. چشم های همه شان کور است. انگار خمپاره ای افتاده همه شان را لت و پار کرده. گربه ها میو میو می کنند. سگها زوزه می کشند. شاید گرسنه اند. اما آنهمه گنجشک مرده را زیر درختها نمی بینند؟

بوی لاشه ها… شاید هم به زبان بی زبانی می گویند کسی نیست به داد ما برسد؟ هستی از دیوار خرابه ای ،از روی آجرها و پوکه های فشنگ رد می شود و به چمن سوخته ای می رسد. چمن را از اینجا می شناسد که تابلویی کنارش است. روی تابلو نوشته:«خواهشمند است روی چمن راه نروید.» چقدر خاک روی چمن ریخته ــ چقدر گودال دارد ــ و یک استوانه ی فلزی به اندازه ی آبگرمکن خانه شان … یک ساختمان فروریخته از دور پیداست. چند تا در بسته پیداست. هستی خود را می بیند که روی زمین دست می مالد. اما کلیدی پیدا نمی کند. هستی دو تا اسکلت می بیند که شلنگ انداز می آیند، می آیند و جلو هستی می ایستند. همدیگر را بغل می کنند و می بوسند. و حالا هستی کنار چاه آبی ایستاده. نه چرخ چاه و نه رسن. صدایی می گوید: آنها که ریسمان دستشان بود، آنها که کلید داشتند همه شان گم و گور شدند. مادربزرگ می گفت: در دهلیز انتظار ،چشم به راه قطار مرگ ایستاده ام. و حالا دم و بازدمش که هردو قفس سینه اش را می شکافتند و می خراشیدند، به صدای قطاری می مانند که هنوز از راه نرسیده به راه می افتد.

با رمان بوک همراه باشید و این رمان را بخوانید: رمان جزیره سرگردانی

  • اشتراک گذاری
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • admin
  • 30 بازدید
  • برچسب ها:
مطالب مرتبط
موضوعات
ورود کاربران

کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان سرا " میباشد.