دانلود رمان نگارنده pdf از رویا فروش برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
هر چیزی را که نمیدانیم به معنای نحس و یا بی وجود بودن آن نیست!!! در امپراتوری ایسیس، بعد از تولد فرزندانشان، آن ها را پیش پیشگوی بزرگ میبرند تا طالعشان را ببیند. بعد از به دنیا آمدن دختری زال در سرزمین آبان… پیشگو مایا که زنی مغرور و خودبین بود، طالع آن دخترک را نحس خواند. قحطی، درگیری و جنگهایی که رخ دادند مهر تأیید بر این پیشگویی زد، اما خانواده به خاطر عشق به فرزندشان، آن پیشگو را در زندان قتال حبس میکنند و در شهر خبر مرگ آن پیشگو پخش میشود. نامش را آویسا می گذارند، دخترک را بزرگ میکنند و هفت سال به امید بهبود، او را به هیچ سر زمینی نمیبرند.
به نظرت دیر نیست؟ با تعجب سرم رو برگردوندم …پسری با چشمانی عسلی و موهایی طلایی تقر یبا با آویار هم اندازه بود… درست پشت سرم ای ستاده بود، آویار محکم به پیشونیش کوبید و به من اشاره کرد… همش تقصیر آویسا بود. جملش رو کامل کردم و خواهر عجوزش…آوینا چشم غره خانومانه ای رفت که باعث خنده آویار شد…هر وقت پسری میدید خانومانه رفتار می کرد … نیش خندم از نگاهشون دور نموند…انگار حرکات عجوزه وارانش یادش رفته بود.
فک کنم آویار دیرش شده، مزاحمت نمیشیم برادر…آرام روی پنجه ایستاد و گونه آویار رو بوسید. انگار لباس شیری رنگ و موهای جنگلیش رو ندیده بود… خواهر عزیزم بهتر نیست بروی و لباس خود را عوض کنی؟؟؟ و بعد آروم به سمت آویار رفتم …آویار بی چاره آنقدر لبش رو گاز گرفته بود که مطمعن بودم جاش روی لباش میمونه. آوینا دوباره جیغ کشید با سرعت به سمت قصر دوید …صدا ی خنده آرومی باعث شد صدای خنده آویار بلند بشه…
محکم گونه چال افتاده آویار رو بوسیدم که خدمتکاران تازه ای که از طرفمون رد میشدند ایستادند و با چشمانی گرد نگاهم کردن. لب هام رو تا جایی که می تونستم کش دادم… عادت میکنید …و در حالی که سوت میزدم ازشون دور شدم. باید سری به تندر می زدم…اسب پیچاره…آوینا دستور داده بود تا با دم تندر برای خودش شانه درست کنند. به پدر و مادر گفتم اما فقط با نگاه سردشان همراهیم کردن، وقتی دیدم هیچکس قرار نیست حقم رو ازش بگیره با خودم گفتم چرا من نگیرم؟؟؟