دانلود رمان سرمای دلچسب pdf از زینب احمدی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
نیمه شب بود و هوای سرد زمستان و باد استخوان سوز نیمه شب طاقت فرسا بود و برای ونوس از کار افتادن ماشینش هم وضعیت و از اینی که بود بد تر کرده بود به اطراف نگاه کرد میترسید توی این ساعت از شب از ماشینش بیرون بره و اگه کاری انجام نمیداد هم این سرما تا صبح از پا درش میاورد بخصوص که موبایلش آنتن نمیداد تا از کسی کمک بخواد…
تو باید ایتالیایی یاد بگیری پس خوشحال نشو. با این حرفش خیلی خورد تو حالم چقدر بی ملاحظه چیزی نگفتم و تصمیم گرفتم سکوت کنم مادر بزرگ هم نگفت دیگه چیزی و منم دنبالش رفتم یه حیات بزرگ بود و یه حوض قشنگ وسط حیات بود توش ماهی بود یه سنگ فرش منظم و اینطرف و اونطرف سنگ فرش پر درخت بود بعدشم به مسیر طولانی و بعد ورودی خونه وارد خونه شدیم خیلی بزرگ و قشنگ بود با دکور سفید و طلایی دو ردیف پله داشت.
سمت چپ و راست و وسطش هم یه مجسمه بزرگ بود که شبیه یکی از خدایان یونان باستان بود. مادر بزرگ از پله ها بالا رفت و اشاره زد دنبالش برم سالن بالا اتاق های زیاد با درهای سفید و لولای طلایی بود به اتاق سوم سمت چپ رسید و ایستاد. اینجا اتاق توعه برو داخل. بدون حرفی چمدونم و از آقای اسکات گرفتم و داخل اتاق شدم یه اتاق با دکور طلایی و صورتی بود قشنگ و بزرگ یه تخت دونفره بزرگ هم وسطش بود و یه پنجره داشت که به واسطش اتاق روشن میشد.
البته تو روز نه نصف شب. یه کتاب خونه پر کتاب هایی با وایب ها مختلف هم گوشه اتاق بود با کمد و دراور و چیزهای دیگه….چمدونم و کنار کمد ول کردم و با پرت کردن کوله ام یه گوشه رو تخت نشستم موبایلم و بر داشتم و روشنش کردم و با کلی تماس از نسیم ،بابا مامان برادر و خواهرام روبرو شدم تصمیم گرفتم به مامان زنگ بزنم با رفتاری که لحظه آخر جلو بابا از خودم نشون دادم روم نمیشد بهش زنگ بزنم بعد چند تا بوق جواب داد…