دانلود رمان تالان pdf از احمدضیا سیامک هروی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
“تالان” روایت زندگی ادهم است. گرگ زخمی که به خاطر عشقش “نازخاتون” سالها درگیر جنگ با کشمیرخان بوده است؛ کسی که عشقش را در یک معامله نابرابر و خیانتبار ربوده بوده… حالا فرزند سومش دختر کشمیر خان را فراری داده و جان خود و تمام مردم قریهاش را به خطر انداخته است…ادهم که دو فرزندش را در قاچاق تریاک از دست داده است، نگران پسر سومش است و از دیگر سو نمیخواهد دوباره دشمنی دیرینه تازه شود و انسانهای بیگناه از دو سو کشته شوند…
چند بار سعی کرد جواب بدهد، اما پلک های دراز و خمیده او بر روی چشم های آهوسانش خوابیده بودند و یارای بلند کردن آن ها را نداشــت. تمام جانش سوزنک سوزنک میشد. یخ وجودش در حال آب شــدن بود. صدایی که میشنید نا آشنا بود. مهربان اما نا آشنا! میخواست جواب بدهد، اما توان گپ زدن نداشت. زلیخا به ناگاه از جا جهید. انگار فکر بکری رسـیده بودش. به مطبخ دوید و لحظه ای بعد با آفتابه و لگن برگشت.
سلیمان بیا کمک کن! سلیمان که میخواست هر چه زودتر از زیر نگاه سنگین پدر بگریزد، از جایش پرید و به سوی مادر رفت. بگیر! زلیخا آفتابه را به طرف سلیمان دراز کرد و او با عجله آن را از دست مادر گرفت. دست و پای او را با آب گرم میشویم. تو آب بریز! زلیخا اینرا گفت و لگن را نزدیک پاهای ســبزک جابه جا کرد و بعد آهســته دست دراز کرد و پاهای او را از زیر شال بیرون کشید. هنوز کفش های نازک پلاســتیکی در پاهایش بودند.
زلیخا آن ها را آهسته از پاهای او به در کرد: تو هنوز خواستی که طفلک را یخ نزند. کشتی بیچاره را… با این کفش ها همینکه زنده است خدا را شکرکن! سلیمان خواست بگوید فرصت نداشته است. خواست بگوید در آن دم صبح دم کرده بوده. گرمی و سردی از یادش رفته بوده، دست و پایش را اما با نگاهی به پدر هیچ کلامی از گلویش به در نشد. بریز سلیمان! سلیمان به پاهای سبزک که در دســتان مادر می لرزیدند، نگاه کرد.