دانلود رمان سرگشته pdf از عاطفه محمودی فرد برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
شیدا، برای ساختن زندگی که تلخی های آن کمتر به دلش نیش بزند، هفت سال می جنگد و تلاش می کند و درست زمانی که نا امیدی در دلش ریشه می دواند، یک تصادف، در عین تاریکی، دریچه ای برای تابیدن نور به زندگی اش میشود.
به احوالش پوزخند می زند و من از تعجب افکاری که رنگ و بوی متفاوتی با مردانی که در عمرم دیده ام دارد، ابروهایم بالا می رود. موهایش را در مشت می گیرد و دستش را پشت گردنش می کشد. فکر می کنی امشب کجا رفتم دنبالش؟… شیدا، کاش فقط یه مهمونی بود! اون موقع این قدر خون خونم رو نمی خورد. درد من وضعیتی که توش خواهرم و دیدم! درد من اون تصویر لعنتیه که از جلو وقتی که زنگ زد می …!چشمام جم نمی خوره خواستم بخوابم.
لوکیشن فرستاد و گفت دیگه نمی خواد توی مهمونی باشه.
سریع برم دنبالش. یکم نگرانش شدم ولی فکر نمی کردم اون جور جایی رفته باشه….وقتی رسیدم، زنگش زدم و جواب نداد، رفتم داخل. اون موقع که دیدم چه اوضاع کثیفی اونجا راه انداختن، ترسیدم…جا به جای سالن دنبالش گشتم. پیداش نکردم! مجبور شدم در تک تک اتاقا رو باز کنم تا فقط پیداش کنم، دست می کشد روی صورتش. از صداهایی که در سرم حرف هایش را ادامه می دهند و صحنه سازی می کنند، تیغه ی پشتم می لرزد.
با همه ی روشن فکریم، وقتی پیداش کردم دیوونه شدم… خواهر من، ایلین، چرا باید اونجا و بین اون ادمایی می بود که حد و مرز حالیشون نمی شد؟ چرا باید اون قدر می خورد که نتونه جلوی بیشرفی که می خواست از حالش سو استفاده کنه، وایسه؟…وقتی من دیدمش، حالش از وقتی که به من زنگ زده بود بدتر بود. نمی دونم به زور داده بود خورده بود یا نه…فقط می فهمم اگه پنج دقیقه، دیرتر می رسیدم با دو دستش گردنش را می گیرد. در ان هوای گرگ و میش…