دانلود رمان مانلی pdf از فاطمه غمگین برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
من مانلیم…..هجده سالمِ و از اونجایی که عاشق دنیای رنگها هستم، رشته هنر رو انتخاب کردم و در حال حاضر سال آخر هنرستان رو پشت سَر میذارم. به نظرم خیلی هیجان انگیزِ که عاشق نقاشی و طراحی باشی و تو رشته مورد علاقهات تحصیل کنی و از بازی با رنگها لذت ببری.
محمدرضا راهنما میزنه و کنار خیابون می ایسته دایی که
از ماشین میره پایین، خطاب به من میگه: مانلی آدرس خونه عسل اینا رو بده به محمد. درضمن…وا… جلوی ممد یه نخود آبرو هم برام نذاشت این مهرداد دایی ! محمدرضا تک بوقی برای دایی که سوار تاکسی شده میزنه و همونجور که نگاهش و از آینه به من میدوزه. بلاخره صدای مردونهش تو فضای ماشین پخش میشه…
عزیزم بیا جلو بشین…ای خداا… چقدر این عزیزم گفتنهاش در دل صدای به خش نشسته و بم میتونه جذاب باشه؟ چقدر واقعاً! ولی خب این جذابیت دلیل نمیشه که من از فرصت پیش اومده استفاده نکنم. همراه با چین های ایجاد شده کنار چشم های مشکیش…همونطور که نگاهش از آینه برنمیداره میگ: خیلی خب. بیا وروجک. و من دلم ضعف میره وقتی دستشو تکیه گاه کمر و سرم میکنه تا به سقف ماشین برخورد نکنم.
به محض نشستنم روی صندلی، در حالی که سعی دارم
ضربان تند شده ی قلبمو آروم کنم. دوباره تُخس میشم و
دست به سینه به طرف پنجره میچرخم ولی زیر چشمی تماِم حرکاتش و زیِر نظر می گیرم. با مهارت فرمونو میپیچونه و ماشین و از پارک درمیاره. در همون حال با لحن محکم، اما مهربونی میگه: میبینَم که فسقل من، همچنان اخم کرده. بی اختیار اخمهام به طرز اغراق آمیزی غلیظ میشه و همزمان هم لبهامو به جلو غنچه میکنم؛ صدای خنده بلندش که خیلی َکم شاهد دیدنش هستم تو گوشم میپیچه.