دانلود رمان کافه ترنج pdf از مینا کاوند برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
بخاطر یه رسم و رسوم قدیمی میخواستن منو به عقد پسر عموم دربیارن، واسه همین مجبور شدم پیشنهاد ازدواج برادر دوست صمیمیم رو قبول کنم با اینکه میدونستم بخاطر شرط پدرش میخواد باهام ازدواج کنه ولی چاره ای جز قبول کردنش نداشتم، وقتی عاشق هم شدیم اتفاقایی افتاد که…
کرواتشو شل کرد از دور گردنش کند و انداخت رو دسته مبل.
کمی مکث کرد و همونطور که رو مبل لم داده بود شروع به نطق کرد: ببین میخوام همین امشب باهات اتمام حجت کنم. من اگه الان اینجام فقط بخاطر شرط بابامه و بخاطر رفتن از ایران…میخوام بدونی هیچی قرار نیست بین من و تو اتفاق بیفته و من هیچ تعهدی نسبت به تو ندارم ولی اصلا دلم نمی خواد خانوادم از این موضوع باخبر بشن یه چند وقت نقش زن و شوهرای عاشقو بازی می کنیم…
بعدش که کارای رفتن من جور شد خیلی آروم و بی سروصدا از هم جدا میشیم و واسه همیشه از اینجا میرم، پس بهتر تو این مدت هیچ فکر دیگه ای نکنی از حرفاش ماتم برده بود.
لباسمو تو دستم مشت کردم و دندونامو محکم روی هم فشار دادم. انقد عصبانی بودم که دلم میخواست برم با همون کروات خفش کنم. داشتم منفجر میشدم، هیچ وقت تا این اندازه احساس بدی نداشتم. احساس حقیر بودن میکردم.
واقعا پیش خودش چه فکری کرده؟
فکر کرده من دنبال چیم که اینطوری باهام حرف میزنه؟ خوبه داستان منو کامل میدونست اما بازم یه جوری وانمود میکرد انگار که هیچی نمیدونه توی ذهنم داشتم دنبال کلمه میگشتم. ببینم تو پیش خودت چه فکری کردی؟ فکر کردی من عاشقتم یا فکر کردی الان خیلی خوشحالم که باهات ازدواج کردم؟ ببین آقا پسر بذار خیالتو راحت کنم تو بی لیاقت تر از اون چیزی هستی که من بخوام حتی یه ثانیه به چیزایی که گفتی فکر کنم من اگه الان اینجام فقط بخاطر خودمه، پس بهتره از این توهمات مسخره بیای بیرون و…