دانلود رمان عطر نفسات pdf از مریم_21 برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
دختر قصه ی ما حساس و لجوجه ولی در عین حال مهربون و خوش قلب! ولی “هورش” پسر قصه مون یه پسر تنها…اما در عین حال محکم و جسور!! آشنایی و اتفاق هایی جالب و هیجان انگیزی بین این دو در دانشگاه میفته که آخرش ختم میشه به سر آغاز یک عشق …!! یک عشق پاک و احساسی ناب… یه دختر از جنس احساس، یه پسر از جنس غرور … ولی عشقشون پر از دردسر و ماجراست…
تو که صبحونه نخوردی، کجا میخوای بری؟ عجله دارم مامان باید برم. هنوز که تا شروع شدن کلاست خیلی مونده. آره می دونم ولی باید یه کاری رو انجام بدم. خداحافظ. منتظر خداحافظی سهیلا نماند و از خانه خارج شد. بعد مدتی به دانشگاه رسید. در دلش خدا خدا میکرد که محیط دانشگاه خلوت باشد. وقتی وارد حیاط شد، عده ی کمی از دانشجوها آمده بودند و این درست همان چیزی بود که او می خواست به سرعت خودش را به کلاس رساند و در حالی که زیر لب دعا میکرد کسی داخل کلاس نباشد وارد کلاس شد.
اوضاع بر وقف مرادش بود و کسی داخل کلاس نبود. سر خوش به سمت صندلی های آخر کلاس رفت، درست همان جایی که هورش همیشه می نشست. زیپ کیفش را باز کرد و یک بسته آدامس بیرون آورد. لبخند موزیانه ای زد و آدامس اولی را جوید و چسباند به صندلی این بخاطر قورباغه ها
آدامس دومی… این بخاطر دست انداختنت سر کلاس آدامس سومی.. این بخاطر پرروییت توی حیاطه…. حالا ببینیم کی از این به بعد سوژه ی خنده میشه هورش خان…
بلند شد و سر جایش نشست. مدتی گذشت که بچه ها یکی یکی وارد کلاس شدند. هورش وقتی وارد کلاس شد بی خبر از همه چیز به سمت صندلی های آخر کلاس به راه افتاد و در حالی که با پوزخند به مهتاب زل زده بود سرجایش نشست. مدتی گذشت که استاد وارد کلاس شد، سلامی کرد و به طرف میزش رفت. نگاه های تمسخر آمیز و پوزخندهای پی در پی مهتاب اعصاب هورش را بهم ریخته بود و قدرت تمرکز روی درس را از او گرفته بود. نگاهش را به مهتاب دوخت و متقابلا پوزخندی به او زد.