دانلود رمان دردسر pdf از paria.sh و nastaran.n و sawyer برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
راز..!مثل یه ارایش نظامی برای حمله اس..چیزی که زندگی سه تا دخترو ساخته و داره شکل میده.. دردایی که جدا از درد عشقه.. دردای واقعی.. دردناک..مثل شطرنج باید عمل کرد.. باید جنگید.. باید مهره هارو بیرون بندازی.. تا ببری. اما واسه بردن خیلی از مهره ها بیرون افتادند.. ولی باید دردسرهارو به جون خرید.. ریسک کرد..باید با دردسر زندگی کرد..
اخم ریزی چاشنی صورتش بود و در تضاد اون لبخند کوچیکی گوشه لبش. سری به نشونه خوشبختم تکون دادم و برگشتم سمت صفری. صفری؛ همکار جدیدمونه برای گسترش کالامون.ایشون صاحب فروشگاه زنجیره ای الماس تهرانه. دعوت به همکاری کردم با ایشون. اقا سهراب قراردادی می بندند و محصولات مارو عرضه میکنند. نظری دارید؟ لبخندی زدم عالی بود. خب پیشنهاد خوبیه موافقم. صفری؛ نگار خانوم دلیل اینکه اینجایید اینه که مهره اصلی شما هستید .
نظارت کامل روی توضیع کالا با شماست. بهتره با همکار جدیدتون اقا سهراب اشنا بشید. از جام بلند شدم دیشب شب خیلی سختی بود برای هممون دست و صورتمو شستمو یه دست مانتو شلوار برداشتم پوشیدم. داشتم ارایش میکردم که صدای نگار بلند شد: رویاااا دیرت شد بدو تا اونجا یک ساعت راهه برگشتم و گفتم: میرم. طرف گفت فردا بیا ساعت شو تعیین نکرد که منم هرموقع دو ست داشته باشم میرم…
دیرت بشه شوتت کنن بیرون اخ کیف کنم اخ کیف کنم. نگار تلفنش زنگ زد و رفت مشغول اون شد. وسایلام رو جمع کردم و داشتم میرفتم سمت در که جیغ نگار میخکوبم کرد. پسره خره از خود راضی. مرده شورتو ببرن توام مثل اون داداشتی. دیدم اعصابش جهنمیه زود از در زدم بیرون. یک ساعتی تو راه بودم تا بالاخره رسیدم. از اون محله مایه دارا بود. کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم. چه خونه ای بود اینجا.