دانلود رمان اتاق خواب های خاموش pdf از مهرنوش صفایی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
حوری مقابل آیینه ایستاده بود و به خودش در آیینه نگاه میکرد. چهرهاش زیر آن تاج با شکوه و آن تور زیبا، تجلی شکوهمندی از زیبایی و جوانی بود. یک قدم رو به عقب برداشت و یکبار دیگر به خودش در آیینه قدی نگاه کرد. هنر دست آرایشگر ماهر، زیبایی صورتش را دو چندان کرده بود و آن لباس عروس خوش برش و خوشدوخت، هیکل تراشیده و ظریف و رعنایش را با ابهت تمام قاب گرفته بود.
هیچ چیز و هیچکس هم نمیترسه و توقع هیچ کمک و حمایتی هم نداره از همسرش! به نظرم زنهایی مثل نگار خیلی انعطاف پذیرتر و حرفشنو ترن و راحتتر هم خر میشن! بهادر نفس عمیقی کشید و با قاطعیت گفت: من اونقدر نگار رو دوست دارم که اصلاً به چند و چونش فکر نمیکنم. نگار هر طور میخواد باشه من خودم رو با نگار سازگار میکنم. احتیاجی هم به خر کردنش ندارم. من نگار رو از ته قلبم دوست دارم.
نیکان شانه ای بالا انداخت و در حالی که قاشق اول غذایش را توی دهانش میگذاشت گفت: پس مبارکه! با حاج خانوم و حاج مصطفی هماهنگ کن واسه شب جمعه همین هفته خدمتمون برسین! من هم مهری خانوم و حسین آقا رو حسابی میپزم که ایشاالله دیگه مشکلی پیش نیاد و دست پر از در خونهمون بری! ایشاالله به سلامتی و میمنت، شوهر خواهر عزیز! بهادر، شب جمعه همان هفته با یک سبد بزرگ گل که صد شاخه گل رز قرمز داخلش به زیباترین شکل ممکن چیده شده بود.
یک حلقه جواهر و یک جعبه دو کیلویی شیرینی تر سفارشی که از بهترین قنادی شهر خریده شده بود رفت خواستگاری نگار! وقتی نگار خم شد و سینی چای را مقابل بهادر گرفت، بهادر احساس کرد خوشبختترین مرد روی کره زمین است. مادرش که حلقه نشان را دست نگار کرد و قرارهای عقد و عروسی که گذاشته شد، بهادر دیگر روی زمین نبود، حبابی بود که در فضا گم شده بود. کِل که کشیدند، بهادر از خوشحالی جایی در افق های دور محو شده بود درست مثل یک بادکنک هلیومی که کسی شب تولدش آن را با یک دنیا آرزو رها کرده بود!