دانلود رمان ویلان pdf از دختر خورشید برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
بنیامین بدیع، سرگردون تر از این حرفهاست که بتونه برای زندگیش تصمیم درستی بگیره! همه چیز گره خورده …همه چیز گم شده …هویتش… اسمش… زندگیش… به بن بست رسیدن ساده تر از به مقصد رسیدنه!
سریع بلند شد، نیم قدم برداشت و روی کل هیکلش سایه انداخت. صدایش قطع شد. با ترس تماشایش میکرد. نفسش را روی صورتش خالی کرد و گفت: منم نیازهای خودمودارم !
با بغض نالید: کجا کم گذاشتم بنیامین ؟! وقتی چهار ماهه زندگیتو ول کردی رفتی! نپرس! دستش را جلوی صورتش گرفت. میخواست هق هق کند که بنیامین با تشر گفت: بس کن آنا، تو خسته نشدی! جعبه ی تلفن را بغلش انداخت و گفت: بسلامت. کار امروزت تموم شد. در ورودی را باز کرد و منتظر ماند.
سلانه سلانه سمت در آمد، فین فین میکرد. بنیامین با مکث به زمین اشاره کرد. ساک ظرف فلزی غذایش را نشانه گرفت
و گفت: اینم بردار با خودت ببر. با تعلل گفت: شب ساعت هشت میام دنبال رهام. آنا چشم گرد کرد و گفت تو ساعت ده اوردی پیشم… قاضی گفت بیست و چهار ساعت نه بیست و دو ساعت! بنیامین در ورودی را تکانی داد و گفت: هشت میام دنبالش ! به سلامت. وارد اتاق که میشد بلند گفت: هر وقت دیگه برای بردن گاز و یخچال و لباسشویی اومدی تیرو تخته های این اتاق هم جمع کن بیر!
رو به رویش ایستاده بود و گوشی تلفن با جاه و جلالش دستش بود. چشم های پر از اشک و لب های لرزان و صدای دختری که در کل فضای خالی خانه از پیغامگیر تلفن اکو می شد! بنی بهم زنگ بزن …. منتظرم … بای پوزخند نشسته روی لبهایش با اشک جمع شده در چشمهایش تناقض داشت.
نمیدانست دلجویی کند یا بگذارد با همین تناقض مستولی به چهره اش، تماشایش کند تا بلکه به نقطه شرمندگی برسد.
دستش را جلو برد و دم و دستگاه تلفن را گرفت. خواست در جعبه ای که روی زمین بود جا بدهد که صدایش کل خانه را
برداشت.